ممکن است در پشت این بحث فلسفههای گوناگون و مختلفی با ایدوژیهای متفاوت و گاه نقیضی نهفته است. متاسفانه یا خوشبختانه من از فلسفه هیچ سر رشتهای ندارم و نمیتوانم نظری دربارهی فلاسفه و قبول یا رد نظریاتشان بدهم. آنچه بیان میشود طرح یک سوال است که هر کس بنا به فراخور دانش و عمق نگاه و سیالیت تفکرش میتواند پاسخی باشد و راهی و چراغی برای درک بعثت.
شبی میهمان دوستی عزیزتر از جان بودم که سالهاست بر این بنده منت نهاده و کلام بسیار آموخته مرا. -بنا به دلایل شخصی از بردن نام اشخاص پرهیز میکنم چون نامها یادآور اشخاص میشود و نوع تفکر و نگاهشان را کمرنگ میکند-
آنچه بیان میشود عین واقعیت نیست بلکه هسته کلام حفظ شده و بحثها و سخنان حاشیه حذف شده است.
دوستان عزیز دیگری میهمان بودند جمعی از بهترینها. مجلس به مناسبت دوست عزیزی بود که عطای خارج را به لقایش بخشیده و بازگشته بود تا در این آشفته بازار در کنار همهی مردم کشورش باشد و در آنچه قرار است اتفاق افتد شریک باشد.
در آغاز گفت بزرگترین اشتباه ما این بود که وارد سیاست شدیم و چندی بود که بازیچه بازیگردانی شدهایم که ما را به بیراههها میخواهند ، حال تصمیم داریم که تنها به ساخت فرهنگ و زیر ساختهایش بپردازیم و وارد مسایل سیاسی نشویم. سیاست از آنِ سیاستمداران....
از موضوع اصلی دور شدم ببخشید...
کلام به آنجا رسید که...
آنگاه که محمد(ص) بر بلندای کوه در غار حرا شنید اقرا ، اقرا بسم ربک الذی خلق
اصالت به کلام وحی بود یا اصالت بر محمد رسول.
آن کلام وحی بود که چون نوری و چشمهای محمد را به خوانش وا میداشت یا آن محمد(ص) بود که توانست آن کلام را دریابد و بخواندش. کلامی که هنوز پس از هزاروچهارصد سال از خوانشش عاجزیم و هر ورقش هزاران راز در خود نهفته دارد.
میهمان عزیز اصالت را بر کلام خدا میدانست و گفت آن خدا بود که محمد را کلام فراداد و او را بر آدمیان برتری بخشید. برای نمونه و تایید گفته خویش گفت اگر اصل را بر محمد دانیم چرا حدیث قدسی یادگار از وی آن سیالیت کلام وحی را ندارد؟
دوست عزیزی گفت: اگر اینگونه بیاندیشیم پایان کار جز سنگ شدگی آدمی نیست و آیا این محمد نبود که توان خوانش هستی را به شایستهترین شکل دریافت؟ او با هستی یگانه شد و بقول عزیز دیگری از میان هزارن حلقهی مفقوده ، پدر قوم خویش ، ابراهیم خلیل را بازخواند...
سه شب است درگیر این نکتهام ، که اصل را بر کدام نهم ، دیشب در جمع دوستانهای پرسشم را مطرح کردم ، در طرح پرسش آنقدر حاشیه رفتم که کسی سوال را به درستی درنیافت و آنقدر در حاشیه پرسشهای گوناگون آوردم که یک شخص دیگر به این اصل افزده شد و آن شنوندهی سالک بود ، آنکس که در راه حق گام برمیدارد و خواهد حقیقت کلام و سخن را دریابد.
پرسش را اینگونه بیان ساختم: ما اصالت را بر کلام وحی دهیم یا بر محمد؛ قاری هستی یا بر شنوندهی کلام و یا...؟
مطمئناً هر کدام از این سه عنصر نقش اساسی و مهمی را بازی میکنند. دوستی چندی پیش گفت نویسندهای که مینویسد در یک نوشته همان قدر سهم دارد که خوانندهی آن اثر سهم دارد ، یعنی اصالت خواننده و نویسندهی یک شعر و گویش با هم یکسان و همتراز است و آن دو بر هم برتری ندارند. خویش هم بر اینم که شاعران و نویسندگان جاودانه ادبیات خود نبودند که نوشتهای را به تحریر در آورده و از خود و تنها از خود و بینش و نگاه خویش مینگاشتند ، بلکه آنان با ناخودآگاه خود و آن ضمیر پنهان در نهاد خویش یگانه گشته آنرا خوانده ، از آن مدد جسته و در زمان و مکان مناسب و حال و هوای متناسب آن گفتهاند که بر جاودانی و اصالتش هیچ کس را شک نیست. حال اگر بگویم:
کلام وحی امری پنهان و آشکار است ، سیال است ، هست اما چشمی باید آنرا ببیند و زبانی که آن را بخواند و گوشی که آنرا بشنود بیراه نگفتهام ، گفتهام؟
نمیتوانم یک اصل را اصول جدا سازم ، زیرا این چرخهی دوار ساختهی همهی این عناصر است و هر کدام را بردارم چرخ را شکستهام ، شاید اشتباه میاندیشم ، پس منتظر نقدی میمانم تا پردهی ابهام از چشمانم برافکنیدد تا نور حقیقت را دریابم. آمین
همچنین وبلاگ آدمکها با عنوان بعثت بروز شد.