سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
مذهبی - دنیای امروز ما

خوشا بحال مسکینان در روح، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است. خوشا بحال ماتمیان -=عزاداران- زیرا ایشان تسلی خواهند یافت. خوشا به حال حلیمان، زیرا ایشان وارث زمین خواهند شد. خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت، زیرا ایشان سیر خواهند شد. خوشا بحال رحم کنندگان، زیرا بر ایشان رحم خواهد شد. خوشا به حال پاک دلان، زیرا ایشان خدا را خواهند دید. خوشا به حال صلح کنندگان، زیرا ایشان پسران خدا خوانده خواهند شد. خوشا به حال زخمت کشان عدالت، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است. خوشحال باشید چون شما را فحش گویند و جفا رسانند، و به خاطر من هر سخن بدی بر شما کاذبانه گویند. خوش باشید و شادی عظیم نمایید، زیرا اجر شما در آسمان عظیم است زیرا که به همین‏طور بر انبیای قبل از شما جفا می‏رسانیدند.


عیسی بر فراز کوه آمد و بنشست و شاگردانش را آن‏گونه تعلیم داد
متی 5


این متن تاثیری خاص بر من گذاشت و ده‏ها سوال و جواب را برایم طرح کرد.
مسیح رحمت خدا بود بر زمین گناهکار و خونش قصاص جرم‏های کرده‏ی خلق خاکی... او با همه دیگر بود، کلامی دیگر و گویشی آمرزنده داشت. می خواهم آن مقدمه‏ی تحقیقی کوتاه بر <نگاه موسی تا محمد> باشد...
شما نیز بگویید ناگفته ها و نانوشته‏ها را تا چراغی روشن بیفروزید بر پیش روی‏هامان.


آسمان ::: شنبه 23/6/87::: ساعت 6:53 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

شب تاریک است
شبی تاریک است؟!
نه، نوری در آسمان نظر می‏رباید... مگر چه شبی است امشب که آسمان رنگی دیگر دارد، نوری و سوری...
گویی ابراهیم است که می‏رقصد، آری اوست، اوست که به دردانه فرزندش خوش‏آمد می‏گوید
اوست که سجده‏ی طاعت و تواضع بر آستان خالق گذاشته به شکرانه‏ی این خلق مبارکش
این چه رقصی است که سما با آن هم‏آهنگ است. هستی در رقص است و سما...
گفت پدر دیگر تمام شد این بار از دوشم بردار و بر زمین بگذار، که اگر لطف باری تعالی نبود هرگز این راه به فرجام نمی‏آمد.
آسمان بار امانت نتوانست کشید. . . قرعه کار به نام من دیوانه زدند
آه...
آه امشب زمین در ماتمی تلخ اما آسمان در شوری غرق. خاکیان در گریه غرق‏اند و کروبیان مست خنده‏اند.
نمی‏دانم چه گذشته‏است بر آسمان و زمین امشب
پس گفتن نشاید ناشناخته‏ها را


پی‏نوشت: خواستم از سفر بگویم صفر گفتم.. ببخشایید بر کفر اندیشه‏ام


آسمان ::: جمعه 17/12/86::: ساعت 12:59 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

فرزندی به‏دنیا آمد. گفتند او را باید قربانی کرد تا خونش بر زمین جوششی باشد و ترحم خدایان بر ما. گفتند بر مذبحش نهاده تا او را بِبَخشاییم و خداوندگان بر ما نعمت‏ها فزونی کنند. اما اصرار کاهنان پیر بی‏اثر بود... او رشد کرد و بزرگ شد و چراغ مجلس گشت و پیر دیار خویش...
بساط سیاهی پهن بر زمین، چراغ‏ها خاموش شد به‏نام حق حتی به ضرب شمیشیر. سکوتی سخت حاکم. کس را نبود کلمه‏ای و زاده نمی‏شد کلامی.
شیخ بار سفر می‏بندد تا در سرزمین موعود با یگانه‏ی خویش بیعت تازه نماید. جان دوباره‏ای ببخشاید این خاک مرده را...
آمده است در کهن اساطیر که:
چون خدایان بر بنی آدم خشم گرفتند، مردی از تبار بزرگان خویش را قربانی ساخت تا خونش بر زمین نمودی گردد و سکوت و آرامشی... آنگاه مادر ما خدایان را گفت این خونِ دیگر است و این مکان به حرمتش مقدس گشته است، خشم فرو خورید و سکوت حکم‏فرما سازید که در این مذبح اسطوره‏ای آرمیده.
شیخ در خانه‏ی معبود صلیب بر دوش گرفت تا در  انتهای زمین برای خویش قربانگاهی بنا کند. نه خود را که همه‏ی داشته‏هایش را در طَبق اخلاص و اسلام گذاشت تا طنین فریادش دهان به دهان قرن‏ها سرمشق آزادمردان و آزاده‏زنان جهان باشد.
قلم‏دان‏ها از خون حسین پر شدند و نوشتند:
اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید.


آسمان ::: دوشنبه 24/10/86::: ساعت 5:47 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

نمی‏دانمش و درنمی‏یابمش... آخر تو را چگونه بخوانم!!!
حضورت در همه جا سایه می‏افکند گویی خواستار چرخش دهری و نشانی از جبر روزگار ... بر بلندای آسمان یا بر قعر دریا ؛ هر آنچه هست و هر آنکه هست چشیده زخم شمیشیر تو را ، آخر باوفا چگونه باید کرد تحمل این درد را!؟
ای مرگ!
ای حقیقت آشکارِ فراموش شده ، در کنار ما ایستاده‏ای اما چشمانمان ، گوشهایمان از دیدن و شنیدنت عاجز... تو را باور داریم اما نه برای خویش
انسانها و جانوران و گیاهان جان می‏یابند و جان می‏سپارند ، می‏ایند و می‏روند ، نقشی برداشته و می‏بازند...
چه خوب در این حضور بس کوتاه زیبا ببازیم... عاشقانه ، عارفانه


وبلاگ آدمکها منتخب شد ، چیزی که بس بعید می‏نمود ، حضور شما باعث جان یافتن قلم دوستان می‏شود.


آسمان ::: یکشنبه 13/8/86::: ساعت 1:46 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

شب هنگام است و سحر نزدیک ... وضو ساخته ، مرغان آسمان را آشفته می‏یابم ، چاه در خروش است و نغمه‏ی باد وهم است و اضطراب ... حادثه‏ای در کمین است ... خطری که به آغوش باز پذیرایش هستم ...
به سمت مسجد در حرکتم ، گویی گاله‏هایم همراهیم نمی‏کنند ؛ برهنه گشتم ... زمین از حرکت می‏ایستد و به گونه‏ای دیگر می‏چرخد ؛ به آسمان در می‏ایم ...
رهگذری را خواب در ربوده ، نزدیکش رفته بگویمش تو را رسالتی است پس چرا سخت در خواب فرو رفته‏ای برخیز نماز نزدیک است و امیرالمومنین چشم به راهت ... ماتش زده ، آشفته است و .... می‏خواهد سخنی بگویمش با او از چه گویم و چگونه ... نه سخنی توان گفت و نه کلامی ...
نزدیک مسجد ، سدی از جن و ملک به قطار اِستاده و نهیبم می‏زنند : یا بنی آدم ؛ هذا المقتلک ... جوابشان دهم : می‏دانم ... پس چرا داخل می‏شوی؟؟!! گویم شما نخواهید دانست.


آری لحظه انتخاب فرا رسید:
دنیای دون را برگزیدن چه آسان و شیرین است
و چه سخت است گذر کردن بی هیچ دانشی و علمی!!


اسطوره‏ای جاوید گشت بی هیچ تلاشی برای جاودانه گشتن ... نه اکسیر جوانی را جست و نه کیمیای عمر جاویدان را ... او هزاران سال است که می‏زید هر چند تنش با خاک تربتش یگانه گشته است ...


آسمان کوفه غرق خون گشت ، آسمان رنگ دیگر یافت ...
او از بی‏حیایی این خلق برافروخت یا از عظمت کلام فزت برب الکعبه ؟؟؟!!!
نمی‏دانم چگونه زاده شد ، چگونه زیست و چگونه در محراب تسلیم شد ، همین چراغ روشن راه در دور دست ما را بس.


شهادت مولای عشاق را به همه آدمیان تسلیت گویم


وبلاگ آدمک‏ها با عنوان شب قدر به روز شد


آسمان ::: یکشنبه 8/7/86::: ساعت 6:37 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

ممکن است در پشت این بحث فلسفه‏های گوناگون و مختلفی با ایدوژی‏های متفاوت و گاه نقیضی نهفته است. متاسفانه یا خوشبختانه من از فلسفه هیچ سر رشته‏ای ندارم و نمی‏توانم نظری درباره‏ی فلاسفه و قبول یا رد نظریاتشان بدهم. آنچه بیان می‏شود طرح یک سوال است که هر کس بنا به فراخور دانش و عمق نگاه و سیالیت تفکرش می‏تواند پاسخی باشد و راهی و چراغی برای درک بعثت.


شبی میهمان دوستی عزیزتر از جان بودم که سالهاست بر این بنده منت نهاده و کلام بسیار آموخته مرا. -بنا به دلایل شخصی از بردن نام اشخاص پرهیز می‏کنم چون نامها یادآور اشخاص می‏شود و نوع تفکر و نگاهشان را کمرنگ می‏کند-
آنچه بیان می‏شود عین واقعیت نیست بلکه هسته کلام حفظ شده و بحث‏ها و سخنان حاشیه حذف شده است.


دوستان عزیز دیگری میهمان بودند جمعی از بهترین‏ها. مجلس به مناسبت دوست عزیزی بود که عطای خارج را به لقایش بخشیده و بازگشته بود تا در این آشفته بازار در کنار همه‏ی مردم کشورش باشد و در آنچه قرار است اتفاق افتد شریک باشد.
در آغاز گفت بزرگترین اشتباه ما این بود که وارد سیاست شدیم و چندی بود که بازیچه بازیگردانی شده‏ایم که ما را به بیراهه‏ها می‏خواهند ، حال تصمیم داریم که تنها به ساخت فرهنگ و زیر ساخت‏هایش بپردازیم و وارد مسایل سیاسی نشویم. سیاست از آنِ سیاستمداران....


از موضوع اصلی دور شدم ببخشید...
کلام به آنجا رسید که...
آنگاه که محمد
(ص) بر بلندای کوه در غار حرا شنید اقرا ، اقرا بسم ربک الذی خلق
اصالت به کلام وحی بود یا اصالت بر محمد رسول.
آن کلام وحی بود که چون نوری و چشمه‏ای محمد را به خوانش وا می‏داشت یا آن محمد
(ص) بود که توانست آن کلام را دریابد و بخواندش. کلامی که هنوز پس از هزاروچهارصد سال از خوانشش عاجزیم و هر ورقش هزاران راز در خود نهفته دارد.


میهمان عزیز اصالت را بر کلام خدا می‏دانست و گفت آن خدا بود که محمد را کلام فراداد و او را بر آدمیان برتری بخشید. برای نمونه و تایید گفته خویش گفت اگر اصل را بر محمد دانیم چرا حدیث قدسی یادگار از وی آن سیالیت کلام وحی را ندارد؟
دوست عزیزی گفت: اگر اینگونه بیاندیشیم پایان کار جز سنگ شدگی آدمی نیست و آیا این محمد نبود که توان خوانش هستی را به شایسته‏ترین شکل دریافت؟ او با هستی یگانه شد و بقول عزیز دیگری از میان هزارن حلقه‏ی مفقوده ، پدر قوم خویش ، ابراهیم خلیل را بازخواند...


سه شب است درگیر این نکته‏ام ، که اصل را بر کدام نهم ، دیشب در جمع دوستانه‏ای پرسشم را مطرح کردم ، در طرح پرسش آنقدر حاشیه رفتم که کسی سوال را به درستی درنیافت و آنقدر در حاشیه پرسشهای گوناگون آوردم که یک شخص دیگر به این اصل افزده شد و آن شنونده‏ی سالک بود ، آنکس که در راه حق گام برمی‏دارد و خواهد حقیقت کلام و سخن را دریابد.
پرسش را این‏گونه بیان ساختم: ما اصالت را بر کلام وحی دهیم یا بر محمد؛ قاری هستی یا بر شنونده‏ی کلام و یا...؟
مطمئناً هر کدام از این سه عنصر نقش اساسی و مهمی را بازی می‏کنند. دوستی چندی پیش گفت نویسنده‏ای که می‏نویسد در یک نوشته همان قدر سهم دارد که خواننده‏ی آن اثر سهم دارد ، یعنی اصالت خواننده و نویسنده‏ی یک شعر و گویش با هم یکسان و همتراز است و آن دو بر هم برتری ندارند. خویش هم بر اینم که شاعران و نویسندگان جاودانه ادبیات خود نبودند که نوشته‏ای را به تحریر در آورده و از خود و تنها از خود و بینش و نگاه خویش می‏نگاشتند ، بلکه آنان با ناخودآگاه خود و آن ضمیر پنهان در نهاد خویش یگانه گشته آنرا خوانده ، از آن مدد جسته و در زمان و مکان مناسب و حال و هوای متناسب آن گفته‏اند که بر جاودانی و اصالتش هیچ کس را شک نیست. حال اگر بگویم:
کلام وحی امری پنهان و آشکار است ، سیال است ، هست اما چشمی باید آنرا ببیند و زبانی که آن را بخواند و گوشی که آنرا بشنود بیراه نگفته‏ام ، گفته‏ام؟
نمی‏توانم یک اصل را اصول جدا سازم ، زیرا این چرخه‏ی دوار ساخته‏ی همه‏ی این عناصر است و هر کدام را بردارم چرخ را شکسته‏ام ، شاید اشتباه می‏اندیشم ، پس منتظر نقدی می‏مانم تا پرده‏ی ابهام از چشمانم بر‏افکنیدد تا نور حقیقت را دریابم.
آمین


همچنین وبلاگ آدمکها با عنوان بعثت بروز شد.


آسمان ::: جمعه 19/5/86::: ساعت 1:34 عصر
نگاری بر دل: نگاشته