سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
کلام روز - دنیای امروز ما
   1   2   3      >

از کدامین کلامِ نادانسته می‏توان دانسته‏ها ساخت!! از بودن، شدن، گشتن یا که رفتن... در تنهایی و غربت صدایی در می‏ربایدم که اینجاترَک بیا و من چه ساده‏لوحانه باور دارم بالفعل شدنم را.


آسمان ::: یکشنبه 6/2/88::: ساعت 10:42 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

بدیدم در این آشفته شهر، دروغ‏پردازان را سیم و زر پرداختند و زبان راست‏گویان ز حلقوم بیرون کشیدند. بیاموختم که زبان در کام گیرم، سخن اشارت‏وار گویم و بر ناکسان دیده بربندم.


زبان در کام + چشم ها بسته


آسمان ::: یکشنبه 16/1/88::: ساعت 12:29 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

سیگاری به لب داشت و فضای سبز کوچک را متر می‏کرد... منتظر بود، سخت منتظر. در انتظار کسی که نمی‏شناختش... ماشین بوق زد، دو جوان با قیافه‏‏ای معمولی. سیگارش را انداخت و لخ‏لخ کنان نزدیک‏شان شد، بسته‏ای از جیبش درآورد و دستی داد و رفت، آن‏دو هم گاز ماشین را فشار دادند و دور شدند... دوباره سیگاری روشن کرد و...


معتاد


آسمان ::: شنبه 16/6/87::: ساعت 3:1 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

ای بینای بصیر و شنوای سمیع، مرا به‏یاد آر. آن بنده‏ی گنه‏کار، آن سرگشته‏ی کوچه‏های شهر، آن کودک گم‏کرده مادر، آن مرد تنها در بیابان... مرا به‏یاد آور
جز تو کسی را پناه و مامنی نیست اما افسوس که تو گم‏شدی در شهرهای شلوغ، خیابان‏های پر پیچ و خم، آغوش دختران زیبا، بازارهای رنگینِ پر زرق و برق... تو را از یاد بردیم در صبح‏های کاری و شب‏های خلوت کرده با شیرین سخنان مه‏روی. نشسته در کافه‏شاپ‏های مدرن و لوکس یا بزم‏های شبانه و مختلط...
اکنون تو را می‏خوانم، تنها تو را
پس در قلبم جلوه نما با رخساره‏ای چون خورشید
آتشِ شمعی نمایان است، شعله‏ورش گردان، بسوزان هر چه هست، بسوزانم
از نو بسازم-تو بساز مرا- تا من نیز بسازم خویش را از نو
به مهمانی تو آمده‏ام، از صبح تا شامگاه. کنون که یار تویی، جام تویی در برم گیر و مست‏ترم ساز، بی‏خود از خود گردان، فلک را بشکاف.
قطره‏ای نوشان تا قطعه‏ای جاودانه سازم.
                                               آمین


آسمان ::: چهارشنبه 13/6/87::: ساعت 12:27 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

مادر حیاط باغی دوست دارد و پدر حیات باقی


آسمان ::: سه شنبه 25/4/87::: ساعت 3:48 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

چه بسا سنگ راه دیروزی بنیاد ساختمان امروزی می‏شود.
بگذارید فلسفه‏ها ببافند و به‏جای بهره‏برداری از علوم محدود خود آنها را سجده نمایند!!!
من این دنیای فریبنده را برویش انداخته‏ام ،من این دنیا را با اندازه‏ی خود محاسبه کرده‏‏ام و من به این دنیا با چشمی می‏نگرم که شایسته آن است.


رقص آنـجا کـه خـود را بشـکنـی     پنبه را از ریش شهوت بر کنی
رقص و جولان بر سر میدان کنند     رقص اندر خون خود مردان کنند
چون رهند از دست خود دستی زنند     چون جهند از نقص خود رقصی کنند
مطربانشان در درون دف می‏زنند     بحرها در شورشان کف می‏زنند
مطرب عشق این زند وقت سماع     بـنـدگـی بنـد و خـداونـدی صـداع


آسمان ::: سه شنبه 11/4/87::: ساعت 2:57 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

به دنیا می‏آییم تا هستی را درک کنیم، نه به تمامی تا آنجا که می‏توانیم. شاید تنها نقطه‏ای


 


آدمک عاشق هر آنچه دارد می بازد


مگر می‏شود درکی داشت از این هستی بی‏آنکه عاشقی را آزموده باشیم.
شرط اول قدم آن است که ببازیم هر آنچه داشته‏ایم.

خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش -- بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر


عاشق دلش را چه آسان می‏دهد پس نه می‏اندیشد و نه می‏خواهد که بیاندیشد


آسمان ::: جمعه 7/4/87::: ساعت 1:31 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

...اما آنچه در کویر زیبا می روید ، خیال است ! این تنها درختی است که در کویر خوب زندگی می کند ، می بالد و گل می افشاند و گل های خیال ! گلهائی همچون قاصدک ، آبی و سبز و کبود و عسلی ...هریک به رنگ آفریدگارش ، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز به رنگ آنچه قاصدک به سویش پر می کشد و برویش می نشیند .خیال ، این تنها پرنده نامرئی که آزاد و رها همه جا در کویرجولان دارد ، سایه پروازش تنها سایه ای است که بر کویر می افتد و صدای سایش بالهایش تنها سخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان می دهد و آن را ساکت تر می نماید .آری ، این سکوت مرموز و هراس آمیز کویر است که در سایش بال های این پرنده شاعر ، سخن می گوید.
کویر انتهای زمین است ، پایان سرزمین حیات است . در کویر گوئی به مرز عالم دیگر نزدیکیم و از آنست که ماوراء الطبیعه را _ که همواره فلسفه از آن سخن می گوید و مذهب بدان می خواند _ در کویر به چشم می توان دید ، می توان احساس کرد و از آن است که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادیها آمده اند.
در کویر خدا حضور دارد!
این شهادت را یک نویسنده رومانی داده است که برای شناختن محمد(ص) و دیدن صحرائی که آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند آسمانش به گوش می رسد و حتی درختش ، غارش ، کوهش ، هر صخره سنگش و سنگ ریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می شود ، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرار آمیز آن استشمام کرده است .
در کویر بیرون از دیوار خانه، پشت حصار ده، دیگر هیچ نیست. صحرای بیکرانه عدم است، خوابگاه مرگ و جولانگاه هول. راه، تنها، به سوی آسمان باز است. آسمان! کشور سبز آرزوها، چشمه مواج و زلال نوازشها، امیدها و‌… انتظار! انتظار! … سرزمین آزادی، نجات، جایگاه بودن و زیستن، آغوش خوشبختی،‌ نزهتگه ارواح پاک، فرشتگان معصوم، میعادگاه انسانهای خوب، از آن پس که از این زندان خاکی و زندگی رنج و بند و شکنجه‌گاه و درد، با دستهای مهربان مرگ، نجات یابند!
آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست و‌… بهشت! بهشت، سرزمینی که در آن کویر نیست، با نهرهای سرشار از آب زلالش، جوی‌های شیر و عسل و نان بی‌رنج و آزادی و رهائی مطلقش؛ بی‌دیوار، بی‌حصار، بی‌شکنجه، بی‌شلاق، بی‌خان، بی‌قزاق‌… بی‌کویر! همه جا آب، همه جا درخت، همه جا سایه! سایه طوبی که کران تا کران بر بهشت سایه گسترده است و آفتاب، این عقاب آتشین بال دوزخ، در دل انبوه شاخ و برگش آواره گشته است. آسمان کویر، بهشت، آنجا که «میتوان، آنچنان که باید، بود»، «آنچنان که شاید، زیست»، آنچه در کویر همواره افسانه‌ها از آن سخن میگویند، آنچه هرگز در زمین نمیتوان یافت. آری! در کویر،‌هیچکس این دو را ندیده است.


گزیده‏ای از نوشته کویر اثر استاد شهید دکتر علی شریعتی


آسمان ::: پنج شنبه 30/3/87::: ساعت 11:48 صبح
نگاری بر دل: نگاشته


آسمان ::: پنج شنبه 30/3/87::: ساعت 11:34 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

دیشب ساعت 10بود که بابا زنگ زد گفت دیرتر می‏آیم...
دم‏دم‏های صبح بود که آمد، خسته و پریشان احوال. به شوخی گفتم رفته‏بودی شیطونی! حالا تنها تنها! دیدم حال و حوصله ندارد، یه نگاه سرد بود جواب شیرین‏زبانیم.
پرسیدم چیزی شده؟ گفت فلانی -یکی از شاگرد‏های دوستش، جعفر- دیشب فوت کرد.
علتش؟ صبح رفته بود باغِ جعفر آنجا را کمی سر و سامان دهد. عصر که به خانه رفته بود حالت تهوع پیدا کرده و به بیمارستان نرسیده جان داده بود. به علت خرج‏های سنگین کفن و دفن ،شباشب در یکی از قبرستون‏های دِه‏شون دفنش می‏کنن تا داستان‏هایی چون پزشک قانونی و بهشت‏رضا و غیره باعث نشه غمِ نبود سرپرست خانه را چندین برابر کنه.
یک زن بیوه، 4بچه قد و نیم‏وقد، بی‏سرپرست، بی‏پناه، تنها توی این شهر بی‏پروا... عاقبت را عاقلان دیده و می‏دانند.


این نوع حوادث آنقدر طبیعی و روزمره شده که هیچ کس احساس مسئولیتی نمی‏کند. همیشه خود را توجیه می‏کنیم و...
مثلاً
دولت می‏گوید ما که حق‏ ملت را بی‏کم و کاست می‏دهیم و عمر دست اوست و بس.
جعفر می‏گوید من در حقش لطف کردم که یک روز هم بیکار نگذاشتمش تا لقمه‏ای در سفره‏اش بگذارد و  پیش خانواده‏اش سربلند باشد.
پدر من نیز می‏گوید دوستم هوای کارگرهایش را دارد، به آنها خوب می‏رسد و مزدشان را به وقت می‏دهد.
و من باید بگویم طفلکی برای آن‏که زیر خط فقر بود مجبور بود جمعه‏ها نیز کارگری کند.
اما هیچ کدام او را زنده نکرد فقط می‏دانم 10ساعت کار زیر آفتاب او را گرمازده و کارش تمام کرد و پرونده‏اش را بست.


آسمان ::: یکشنبه 26/3/87::: ساعت 9:23 صبح
نگاری بر دل: نگاشته
   1   2   3      >