سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
عرفان - دنیای امروز ما
   1   2   3      >

صدای کفش‏هایی تنها
 و رهگذری که می‏گذرد
عبوری از خویش تا خود
                           ....
        خسته نباشید
        صدای خش‏خش جارویِ مرد پیر
                          زمین را می‏ساید
            عابری دیگر
            صدای خنده‏ی چند جوان
                      کودکی دوان دوان
          می‏چرخد
  عبورهای درهم
  کلام‏های مبهم
  چراغ‏های روشن در شهر تاریک دلم
                           خنده‏ای تلخ باید
                           باز هم می‏گـذرد

آسمان ::: چهارشنبه 7/1/87::: ساعت 5:47 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

به‏قول استاد هر چه داستان به زبان هنر نزدیک‏تر باشد قدرت تاویل آن فراتر است...
گفته‏بودم داستان
آبش‏خور پیلان و نیرنگ خرگوش را. بشنو باز قولی دگر تا شوی هوشیار و باهوش‏تر
سرِّ آن خرگـوش دان، دیو فضول  -- --  کـه بـه پیـشِ نفـسِ تـو آمد رسول
تا کـه نفسِ گـُول را محـروم کرد  -- --  ز آب حیوانی که از وی خضـر خَورد
باژگـــونه کـــرده‏ای مـعنـیـش را  -- --  کــفـر گـفتـی مستعد شو نیش را
اضـطــراب مــاه گـفتــی در زلال  -- --  کــه بتـرسـانیــد پیــلان را شـغـــال
قصه‏ی خرگوش و پیل آری و آب  -- --  خشیـت پـیـلان زِ مَـه در اضـطــراب

نگاهی بس عمیق است مولانا را که نمادها را این گونه در جایی دیگر می‏چیند تا برداشتی و معنایی تازه و موجز در جواب بداندیشان و احمقان بازگوید... آری همان داستان است که تفکیر گویان گفتند بر رسولان. شاه نیز بر آن صدق می‏گذارد و میگوید همین است که شما می‏گویید اما این بخوانید:
خرگوش آن شغالِ دیو خصال بر آن است که شما را بفریبد و از آب حیات محرومتان سازد، شما هم اگر چون پیلی باشید باز به کوتاه زمانی اسیر و در بند شوید..
پیل خود چه بود که سه مرغِ پَران  -- --  کوفتند آن پیلکان را استخوان
اضـعـف مـرغـان ابـابیـل است و او  -- --  پـیــل را بـدریـد و نـپـذیـرد رفـو

عکس ماهِ رسول را آب گواه ساخته و اضطرابش را قطعیت گناهِ ناکرده می‏آوریم، بت‏ها می‏سازیم تا نگاهی به قامت بلند رسول نیاندازیم... در تخیل خویش ساخته‏ای می‏سازیم  بر آب و با نفسی بر هم می‏زنیم نقش‏های یافته را...
اسیر نفس آمدیم و بر هر لحظه‏ای توجیهی استوار ساخته‏ایم! آخر تا به‏کی این گونه فرار از مسایل؟
تا به کی بر هم زدن تار و پودها؟ این قالی نیم‏ساخته به چکار آید؟! این پوچی و بی‏هدفی به کدام مقصد رساند ما را؟!


احمق کسی است که می‏بیند،می‏شنود و می‏فهمد اما خود را به ندیدن، نشنیدن و نفهمیدن می‏زند
دیـده را نـادیـده مـی‏آریــد لیــک  -- --  چشمتان را واگشاید مرگ نیک
گیـر عالَم پُر بود خورشید و نور  -- --  چون رَوی در ظلمتی مانند گور
بی نصیب آیی از آن نور عظیم  -- --  بستـه روزن باشی از ماه کریم
تــو درون چـاه رفتـستـی ز کاخ  -- --  چـه گـنه دارد جهان‏هـای فــراخ


آسمان ::: چهارشنبه 15/12/86::: ساعت 9:56 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

بریده می‏نگارم، فقط به کلمات شکل می‏دهم اما قطعیت نه‏؛ تا کلام سنگ نگردد و جانش به درد نیاید.
دُر پنهان بِه باشد زان گوهری -- گشت و هست نگینِ انگشتری
ذهن را آشفته می‏گردانم تا نقوش پدید آورد اما بر آن رنگی نپاشد که همه چیز در بی‏رنگی معنا دارد!
قلب را به تپش وا می‏دارم تا ضربانش تیشه‏ی فرهاد باشد بر بیستون جان، اما شکلی نباید یافت که تجسم عین گناه است!
از نقش و رنگ و تندیس‏ها بگریختن -- صیقل جان، با همه بودن از نفس‏ها بگریختن
عـاجـزم در عمـل ، مغبـون در بازیــم -- پاک باختــن شیــوه‏ام از قـفــاها بگــریـختـن


آسمان ::: یکشنبه 12/12/86::: ساعت 9:55 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

حکایت است:
چشمه‏ای بود که پیلان از آن بهره می‏جستند اما دیگر حیوانات از آن بی‏نصیب بودند.
جمله محروم و ز خوف از چشمه دور         - - -         حیله‏ای کردند چون کم بود زور
خرگوشی در شب تار، از پشت بوته‏زار، بانگ برآورد: شاه پیلا، رسول ماهم، ترک کن این چشمه‏سار...
شاه پیلا من رسولم پیش بیست         - - -         بر رسولان بند و زجر و خشم نیست
ماه می‏گــوید کــه ای پیـلان رویـد         - - -         چشمه آنِ ماست زین یکسـو شویـد
ورنـه مـن تان کـور گـردانـم سِتـَم         - - -         گـفـتـم از گـــــردن بـــــرون انــداخـتــم
تـرک ایـن چـشمه بگـوییـد و رویـد         - - -         تـــا ز زخـــم تیـــغ مــه ایمـــن شـویــد
نشان صدقِ گفته‏ی من این است که چارده ماه بر لب چشمه آی تا خودِ ماه خشمش را به تو نشان دهد.
چونکه زد خرطوم پیل آن شب در آب         - - -         مضطرب شد آب و مه کرد اضطراب
پیــــل بـــاور کـــــرد ا
ز وی آن خـطـاب         - - -         چون درون چشمه مه کرد اضطراب
پس ترک گفتند پیلان آن چشمه سار، گشت حیله‏ی آن خرگوش زال کار ساز


اشعار و نقل از مثنوی معنوی مولانا


آسمان ::: چهارشنبه 8/12/86::: ساعت 12:5 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

به تماشا سوگندواژه ی تماشا
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه‏ای در قفس است

حرف‏هایم مثل یک تکه چشم روشن بود
من به آنان گفتم
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می‏تابد
و به آنان گفتم
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید
لحظه‏ها را به چراگاه رسالت ببرید
و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن‏های درشت
و به آنان گفتم
هر که در حافظه‏ی چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه‏ی شور ابدی خواهد ماند
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام‏ترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سرانگشت جهان برچیند
می‏گشاید گره‏ی پنجره‏ها را با آه
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه‏ی بالای سرم چیدم، گفتم:
چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می‏خواهید
می‏شنیدم که به‏هم می‏گفتند
سحر می‏داند، سحر!

سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به‏دوش آوردند
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد
خانه‏هاشان پر داوودی بود
چشم‏شان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سرشاخه‏ی هوش
جیبشان را پر عادت کردیم
خوابشان را به صدای سفر آینه‏ها آشفتیم


سهراب سپهری - هشت کتاب


آسمان ::: یکشنبه 14/11/86::: ساعت 8:23 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

 


عیسی و کلیسا


عیسی بنیانگذار مسیحیت است. عیسی در زبان عبری یعنی "یهوه نجات می‌دهد" یا "خدا نجات می‌دهد". این نام نخستین بار بر عیسای مسیح (چهره مرکزی مسیحیت) نهاده شد. عیسی شخصیتی است که بارها در کتاب یهودیان درباره‏ی شخصیت، تولد، محل تولد، زندگی، معجزات، مرگ و قیام او از میان مردگان پیش‌گویی شده است. عیسی سلطان قلب‌ها نامیده شده و از اثرگذارترین شخصیت ها در طول تاریخ شناخته شده است. شخصیت او زندگی میلیون‌ها نفر را در طول تاریخ متحول ساخته، و زندگی، شخصیت و تعالیم او بر فرهنگ، هنر، تمدن و علم در میان ملل جهان تاثیر گذار بوده است. در باور مسیحیان عیسای مسیح تجسم خدا در جسم انسانی است، و آغازگر جریان مسیحیت است. او در شهر «بیت‌اللحم» از شهرهای ایالت ناصره منطقه یهودیه (فلسطین امروز) و به باور مسیحیان و مسلمانان از یک دختر باکره و برگزیده‏ی خداوند به نام مریم به دنیا آمد.  ویکی‌پدیا، دانشنامه آزاد


آسمان ::: سه شنبه 11/10/86::: ساعت 3:3 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

لذت حضور دریافت انرژی‏ بود برای بِه‏زیستن


آمدیم در نقشی تازه
                        قالبی نو
        بهر بازی ساعتی چند


آدمی گاه خویش را در قالبی می‏ریزد تا نقش آفرینی باشد قهرمان مسلک ، غافل از بازی سخت روزگار در برهم زدن صحنه‏ی بودنش... آنگاه که خسته‏تر از همیشه به نبودنش می‏اندیشد در ضربه‏ی ناجوان‏مردانه‏ی روزگار، باید راهی تازه بیابد برای تداومِ دوّار بودنش.
نمی‏داند که شاید همین زخم، سعادت ندانسته‏های وجودش بوده ، نمی‏خواهد دیگر شدن را بیازماید ... خسته است و خاموش و تاریک
خسته‏تر از همیشه در آمد و شدهای متعارف ، در بودنی اجباری ؛ چه باید کرد؟؟!


به کلبه‏ی تنهایی و سکوت و خاموش خویش پناه می‏برم تا لمهه‏ای در آن بیاسایم و لذت تازه‏ای را تجربه سازم ... در تخیلات پنهان خویش آرامش را در آغوش گیرم تا آسایش همبسترم گردد ، چه رویای شیرینی ... از بودن خویش هراسی به دل راه نمی‏دهم تا دلهره‏ای جانم را نیازارد ، که تا پایان راهی داراز را باید پیمود ... بودن آدمی دشوارتر از همیشه‏ست ، شاید هم آدمی بودن دشوارتر از همیشه ا‏ست و شاید...
در رویاهایم چون مردانی عاشق برای گریز از نداشته‏ها به داشتنی زیبا پناهنده می‏شوم تا تجسد او پناه‏گاه دردها و رنج‏ها و غربت درونم باشد ... به خاطری می‏اندیشم تا با در برگرفتنش خویش را تخیله سازم و همه‏ی زخم‏هایم را مرهمی باشد. مُسکن و مَسکنی گردد...
در این بازی نقشی را باید ببازیم ، از این گریزی نیست پس می‏خواهم زیبا ببازم ، عاشقانه و مست.


آسمان ::: پنج شنبه 22/9/86::: ساعت 9:19 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

بیاییم درست بخوانیم تا درست ببینم و درست زیست کنیم


خسته‏ام بیشتر از همیشه ، هفته‏ای سخت گذشت با تمامی خوبی‏ها و بدی‏هایش ، تلخی و شیرینی‏اش.
خسته‏ام ، شب هنگام که به سوی خانه‏ی خویش در حرکتم به عادت و روال همیشه کنار گل‏فروشی نزدیک آغل خویش ایستاده و گلی برای کلفت همیشه آماده‏ی خویش گرفته و بی‏هیچ میلی لخ کشان به راهم ادامه می‏دهم. در راه باز هم -همان چند دقیقه- آماج حملات تلخ روزگار بودم و جز رنج چیزی نبود.
در را باز کرده اما گویی به اشتباه آمده بودم ، روزگاری قریب اینجا این‏گونه نبود ، همه‏چیز در جای خویش و خانمی آراسته در مقابلم....
اینجا کجاست؟
نزدیکم شد. سلام عزیزم! از راه رسیده‏اید لحظه‏ای بیارامید تا چایی مهیا سازم خستگی از تن‏تان بدر برم!!
آخر او که بود و اینجا کجاست؟
بر روی کاناپه ولو شدم ، چند لحظه بعد دستانی را بر پشت خویش احساس می‏کردم که با تمام وجود مشت و مالم می‏دهد. و چند لحظه بعد دو فنجان زیبا با چایی دشلمه.....
به سخن در آمد و از عشق سخن راند ، از زیبایی زندگی و ....
نمی‏دانم چند ساعت گذشت ، زمان چه واژه‏ی غریبی.... کلماتش آنقدر زیبا بود که در کلام نمی‏آمدند ، و بازی دستانش بر تنم که در وصف نمی‏گنجد.
آری لذت بردنم از لبانی که برای تو می‏گویند و عریانی تنی که برای تو خلق شده و کشمکش با روحی که تو را تکمیل می‏سازد غیر قابل وصف است و به تصویر کشیدن.
مرا در بر خویش آرام گرفت و تمامی وجودش را نثار من ساخت تا دوباره متولدم سازد و دوباره تولد یافتم.
مرا سخت در آغوش کشید که سختگیری روزگار را از تنم دررُباید و احساسی شیرین جایگزینش سازد.


هر چند جسمم آرام و به ناگاه خفت و از حرکت بازماند اما خود سیال شدم، آزاد و رها و سبک‏بال
دیگر دیروزی نخواهد آمد زیرا ماوایی دارم و مامنی برای دیگر شدن


آسمان ::: پنج شنبه 15/9/86::: ساعت 4:7 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

با بازگشتی به گذشته‏ی نه چندان دور از میان یادگارهای نقش بسته در این کلبه‏ی تنهایی
یافتم سخنی بس بسیار
آوردم از برای شما دوستان چندی از کلامتان بر شما


ژری تایلر : زندگی مانند لبخند ژوکوند است . در نظر اول به روی بیننده تبسم می کند اما اگر در او دقیق شوی می گرید
sibekall0.persianblog.ir


زندگی را نفسی است ، ارزش غم خوردن نیست


و دلم بس تنگ است
بی خیالی سپر هر درد است

باز هم می خندم

آن قدر می خندم که غم از روی رود
...
zibakhodast.mihanblog.com


 روز دیگری رسیده است
خدایا تو را شکر میکنم
که نمی گذاری بترسم
از این شروع دوباره


برای من بمان ولی برای خود برو
مردمان این دنیا لیاقت تو رانداشتند پس برو

دلم برایت تنگ می شود نرو

نمی دانم بگویم برو یا نرو

برای تو می گویم برو برای خود می گویم بمان


چاه های کوفه نجوای تنهایی تو را در خود تکرار می کنند
سلام بر تو در لحظه ی شکفتن هلهله ی فزت و رب الکعبه


شبی دلگیر...شبی تاریک...شبی که بشریت بدست خود حکم تنهایی حکم بی عدالتی را برای خود رغم میزند ...او میرود...و من میمانم و اشک...من می مانم و افسوس که چرا مغز انسان اینقدر کوچک است برای درک این شاهکار آفرینش....


اگر یادتان بود و باران گرفت
دعایی به حال بیابان کنید


کامنت‏های زیبای شما در گذشته


آسمان ::: دوشنبه 12/9/86::: ساعت 1:39 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

 این پست کامنت‏های زیبای شما است که در این کلبه‏ی خاکی به یادگار گذاشتید.
با سپاس و احترامی بی‏پایان


آینه پرسید که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟ خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده است گفتم ار عشق من چنین سخن مگوی گفت : خوابی سالها دیر کرده است در ایینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است ... nazi.ParsiBlog.com


اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره . دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره . بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی . دیگه دوست دارم واست رنگی نداره .. و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یکی دیگه ...... اینطوریه که دل همه آدما میشکنه ... jahanamesaket.parsiblog.com
جواب: ما باید یاد بگیریم در کنار هم بودن را ، دوست داشتنی بی‏خواستن را... این غرور و خودخواهی ماست که از ما یک کپی در جامعه بحران زده‏امان ساخته است و چون ویروسی خطرناک همه را در برمی‏گیرد.


نه سفیدم نه سیاهم
بی رنگ بی رنگ تو هوا معلقم
نه جاری نه راکد
بی هدف در حرکتم
نه صدایی ، نه حرفی
نه امیدی ، نه نا امیدی
خنده و شادی بی رنگ شده
غمی تو دلم دیده نشده
همه چیز بی رنگ شده
حس زندگی کمرنگ شده...
جواب: با این نگاه می‏توان گفت حس زندگی غم است.... نازی عزیز زندگی جاری است ، دریابش


شکسپیر میگه: فراموش کن چیزی رو که نمی تونی بدست بیاری ، وبدست بیاور چیزی رو که نمی تونی فراموشش کنی خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد ...


معجزه عشق را خواندم با نگاه خودم دریافتم هم نویسنده می نویسد هم خواننده.....
هوس را خواندم با این دید که باز خوانی می کنی وجود خفته همه را.....
مرگ (می دانم که باید برایم بگویی بیشتر از اینها چون می دانم که در گنجینه ذهنت بیشتر از اینها نهفته است)
آوای دوست را حس کردم با تمام وجودم...........
آدم (بی پرواییت را نمی دانم یا نمی فهمم)
حرم(کلامی برایش ندارم می بینی که هر روز یاد می کنم و سپاسگذاری که باز کم است)
و ای کاش ............


اما به نظر من مطلب معجزه عشق ؛ مرگ پاییزی، مرگ و هستی ، هوس از بقیه قشنگ تر بود در زمینه قصه قصه اون شاهزاده قشنگ تر از بقیه بوده و در زمینه اجتماعی تجاوزکاران ، در زمینه خاطرات گفتن هم خاطرات شیرینی دارید حتی اونایی که برای شما تلخ هست جالب هست ( بازگشت ) یکی از اون خاطرات هست و باران دختر باران ...


ابری نیست بادی نیست می نشینم لب حوض گردش ماهی ها روشنی من گل آب پاکی خوشه ی زیست. مادرم ریحان می چیند. نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر رستگاری نزدیک:لای گل های حیاط. zoha.ParsiBlog.com


مربوط به پست فرشته و آدم
یه وقتایی ما خودمون بالهای خودمون رو می شکنیم...
یه وقتایی ما بدون بال هر لحظه در حال پروازیم...
یه وقتایی...
یه وقتایی اونچه که داریم پیش رومون معناشو از دست میده....
یه وقتایی رها شدن تنها راهه. حتی رها شدن از دو بالی که همیشه ما رو به آسمون هدایت میکرده... اره... باید رها شد از اون دو بالی که ما رو به آسمون هدایت می کرده... باید همرنگ آسمون شد... باید بدون هیچ وابستگی ای یکی بشیم...
ما خیلی وقتا قدر اونچه رو که داریم نمیدونم... ما خیلی وقتا اصلا نیدونیم که چی داریم...
http://llsamablogll.blogfa.com


در حضور خارها هم می شود یک یاس بود //در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود// میشود حتی برای دیدن پروانه ها //شیشه های مات یک متروکه را الماس بود// دست در دست پرنده ، بال در بال نسیم //ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود// کاش می شد حرفی از (کاش می شد)هم نبود هرچه بود احساس بود... ecom.ParsiBlog.com


بستگی به برداشت خودمون داره که این عکس رو یک فرشته پاک بدونیم که اومده زمین برای کمک یا برای عاشقی... و یا فرشته ای زمینیست که به سوی بالا میره و یا مثل همون عزیزی که از شما انتقاد کرده با دیده منفی یه عکس نگاه کرد و گفت این چه عکسی هست...


این انسان فرشته نماییه که مایل بوده ماهیت وجودش رو نمایان کنه ولی از قرار معلوم کسی نبوده که ارزش وجودش رو درک کنه مجبور بوده برای نشون دادن خودش دو تا بال قرض بگیره چون همونجور که میبیند دو تا بال ساختگی رو به دوش گرفته و بعد از شکست در هدفش بال هایی که به عاریه گرفته رو داره از دست میده.
بال داشتن یا نداشتن دیگه براش فرقی نمیکنه چون
آدم لایق وجود نداره اونو با بال و بدون بال ببینه
" بال داشتن یا بال نداشتن مسئله این است "
http://sajaya.blogfa.com


سوز پاییزی از راه رسید و برگهای زرد بی رمق بر روی سطح خیابان دیده می شود و عابران با خوشحالی له کردن برگهای خشکیده قدم بر خیابانهای شهر خود می گذارن ...


« انی خالق بشرا من طین » و « و نفخت فیه من روحی »
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
شوری برخواست ،فتنه ای حاصل شد
صد نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد


کاش وقتی به تو می اندیشم، قطرات اشک می گذاشت تا تو را در خیالم خوب نظاره کنم! کاش زبانم و دلم یاری ام می دادند تا با تکرار نام تو، آتش وجودم را برای لحظاتی خاموش کنم و حتی اگر شده لحظه ای به آرامش برسم


مربوط به پست مرگ پاییزی
با وزش باد سرد پاییزی برگهای زرد بی صدا بر روی سنگفرش خیابان می ریزند و رهگذران این شهربه آخرین نفس های آنها پایان می دهند ؛ چه غم انگیز است زمانی مژده بهار را با بهترین نغمه ها برای همگان خواندن و اینک اینچنین سرد و خاموش به آخر جاده رسیدن
...


چهار فصل سال چهار مرحله از زندگی انسان ها هستند.
پاییز فصل بلوغ و رشد فکری و استفاده از تجارب بدست آمده است. فصل بهار فصل میلاد انسان هاست. تابستان فصل نوجوانی و جوانی و فصل کسب تجربه. پاییز زیباترین فصل زندگی یک انسانه فصل استفاده از تجربه.فصل کمال. فصل باور داشتن ارزش های خود است. فصلی که خودمان را برای آخرین دوره ی زندگی یعنی زمستان پیری آماده میکنیم.
فرو ریختن برگهای پاییزی و صدای خش خش آنها زیر کفش های ما مانند داستان یک فیلم یا کتاب از گذشته ایی پر ماجراو از لحظات مقدس زندگی قهرمان داستان آن فیلم یا کتاب حکایت دارد.


ما چه بی خیال پا روی برگ ها می گذاریم و می گذریم در حالی که آنان فریاد می زنند.
و تو چه میدانی وقتی من بی صدا جان می دهم ، در حال فریاد کشیدنم اما گوشی برای شنیدن نیست .
چه بر سر گوش هایم آمده که نمی شنوند ، چه بر سر چشم هایم آمده که نمی بینند .....
nilsh.ParsiBlog.com


آوای دوست
وقتی که دستهای مرا ترک می کنی
باور نمی کنم که مرا درک می کنی
یک راز سخت گریه ی یک مرد پیش تو
یک شاخه گل که جلوه نمی کرد پیش تو
یک آسمان که فاجعه را حس نمی کند
فکری به حال غربت نرگس نمی کند
آنروزها خدای من از من جدا نبود
چشمانت آمدند و دیگر خدا نبود
هرشب هزار عشوه ی بهتر می آورند
این چشمها که کفر مرا درمی آورند
اینک منم که نشئه ی عریانی تن ات موجم
اسیر ساحل مرجانی تن ات

زخمی عمیق می شکفد روی شانه ام
در لابلای لانه ی زنبور خانه ام
احساس می کنم که سرم گیج می رود
وقتی که آفتاب به تدریج می رود
چیزی نمانده است که آتشفشان شوم
در امتداد دامنه هایم روان شوم
فریاد می زنم که زمستان هنوزهست
در سفره هرچه نیست غم نان هنوز هست
گلهای باغ زیر لگدها رسوب شد
ما عاشق درخت نبودیم خوب شد
در هم شکست خواب گل یخ بدون تو
قوت گرفت پنجه ی دوزخ بدون تو
آشفته ماند خاطر زنبق سیاه شد
بال کبوتران معلق سیاه شد
آه از پیمبران دروغین بی عصا
یا با عصا ولی نه عصایی که اژدها
از بطن آن بغرد و طوفان به پا کند
جادو به هم زند و عصا اژدها کند
آنک بهار منتظر بوسه های توست
وقتی هزار پنجره تحت لوای توست
من آتشم پرنده شدن سهم دیگری ست
چیزی بگو که فصل شروع پیمبری ست
اما نگو که شعر مرا درک می کنی
حالا که دستهای مرا ترک می کنی


نوای ساز دوره گرد پیر در سکوت شب به گوش می رسد ، نوایی غم انگیز اما دلنشین ، نوایی عاشقانه برای یار دلنشین ؛نوای جدایی و دلتنگی ، و شاید این نوا نوایی عاشقانه برای یار دلنشین باشد برای معشوق خود در یکی از خانه های این شهر...
ای غریبی که دلم را با سخن عشق آشنا کردی ، مرا از من بودن رها کردی ؛ ای عزیزی که در بستر خود خفته ای ؛ نوای سازم را می شنوی ؟ بیا لب پنجره ، نگاه کن به این عاشق همیشه منتظر ؛ بیا و لبخندت را به رویم هدیه کن ؛ گل های یاس سپید اتاقت را بر سرم هدیه کن ؛ بیا و بار دیگر پیوند مان را تکرار کن ، من منتظر را چون همیشه خوشحال کن...


تو گلیبی نشان از عشق یعنی گم شدن
گم شدن در وادی سرد حیات
رد شدن از کوچه های بی عبور
خالی و خاموش عین جامدات
تو گلیبی حضور عشق یعنی بی کسی
انتهای فرصت بی دغدغه
زندگی اما پر از دلمردگی
ترس شیطان و گناه و وسوسه
تو گلینق زدن از روزگار پر ملال
لابه لای قفل و زنجیر سکوت
دست و پایی بی هدف در جازدن
حظ نبردن از نگاه یک غروب
تو گلیگل ندادن در مه اردیبهشت
رفتنی بیهوده تا دیوار مرگ
بی خبر از عالم زیبای عشق
کوله باری روی دوش از بار مرگ
تو گلیخوردن و خوابیدن و تکرار روز
حرف های یخ زده در قاب شب
بی نگاهی منتظر بر روی در
دیدن اموات در هر خواب شب
تو گلیبی تحرک مثل مردابی شدن
جایگاه امن هر خاروخسی
کندن جانی که بی ارزش شده
در تلاطم های هر دلواپسی
تو گلیعشق باید زندگی را پر کند
هر کسی با عشق زیبا می شود
ورنه او می ماندو بی همدمی
یکه و تنهای تنها می شود


مربوط به پست هذا علمٌ مکتوم
رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم

قصد این قوم فریب است بیا برگردیم
عشق بازیچه شهر است ولی در ده ما
دخترعشق نجیب است بیا برگردیم
کرمها دردل هرکوچه اقامت دارند
روستا مامن سیب است بیا برگردیم
چه حسابیست دراین شهرکه درمبحث جبر
جای بعلاوه، صلیب است بیا برگردیم


تنهایی هایم را درون بقچه ای می گذارم و آن را به دست آب می سپارم تا با زلالی خود هر چه سیاهی و دلتنگیست چون کودکی پاکیزه کند ، تنهایی هایم را به باد می گوییم تا با وزش نسیمی غبار تنهایی هایم را با خود ببرد..


کنار شب می ایستم و دلتنگی هایم را فریاد میزنم ، جز تاریکی شب کسی صدایم را نمی شنود ، سکوت است و بی خبری ، بی هیچ نوری در این تاریکی...


مرگ فقط انتظاریه برای آغاز حیاتی مجدد. مثل دانه ایی که کاشته میشه و بعد دوباره جوانه میزنه ما هم مثل یک دانه و یا یک هسته کاشته میشیم تا دوباره در آخرت سر از خاک بیرون بیاریم. یک بار در بطن مادرمون کاشته میشیم و در این دنیا جوانه میزنیم و بار دیگه در بطن زمین کاشته میشیم و در دنیای دیگه متولد میشیم


ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم / و زهر چه گفته اند و شنیده ایم و خوانده ایم / مجلس تما م گشت و به آخر رسید عمر / ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم sevda1000.persianblog.ir


عاقلا میگن ما از مرگ می ترسیم
عاشقا میگن تا لحظه ی مرگ لحظها رو می شماریم
مرگ در سایه نشسته است به ما می نگرد
مرگ گاهی ودکا می نوشد
مرگ با یک خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ هم مثل زندگی شیرین است
باید دید نگاهمان به مرگ چگونه است
beneshon.ParsiBlog.com


گل بادوم گل بادوم گل عاشق گل محروم تو چه آسون شدی پرپر پاک و معصوم مست و عاشق رو به خورشید پر گشودی روز دیگر روی شاخه تو نبودی پر عشقه لحظه های موندن تو رو به خورشید عاشونه خوندن تو مستی تو توی دنیا آه ودم بود خنده عشق واسه تو پر غم بود گل بادوم گل عاشق گل محروم تو چه آسون شدی پرپر پاک و معصوم عاشقم به پر گشودن عاشقونه مردن تو یک کتاب گل بادوم عشق و جون سپردن تو عمر تو تنها دو روزه پر عشق و پر ایثار یک سلام و عشق لبخند دیدن و خدا نگهدار ای شکوه مهربونی چه دلی تو سینه داری نقش چشمات و می زاری بعد مرگ یادگاری گل بادوم گل عاشق گل محروم تو چه آسون شدی پرپر پاک و معصوم stablebeliefs.parsiblog.com


تنهای تنها ‍ چون غریبه ای بی هیچ آشنایی به این سو و آن سو میرم برای یافتن چه کسی یا چه چیز خود نیز نمی دانم ، عجب حکایتی شده این دلتنگی شبای تاریک من ، تنهایی خود موهبتیست اما از ان گریزانم ، هر چه بیشتر از او دور میشوم بیشتر به آن نزدیکم ...


بیا زسوز جدایی شبی نیاز کنیم
"وان یکاد" بخوانیم و در فراز کنیم
روندگان طریقت ره بلا سپرند
دلی به آب زنیم و چاره ساز کنیم


سلام برادر خوبم که دل با صفات آدمو آروم می کنه


دلم گرفته برای تموم جدایی ها . برای همه خوبیهایی که پیش ما نیست و اگر هم هست زود از بینمون میره پیش از آنکه جامی از آنها پر کنیم ...


دوست مهربونم پرنده دیگه ای هم کوچید / رفیقان می روند نوبت به نوبت .
تسلیت منو به خاطر درگذشت استاد فرهیخته فرهنگ و ادب استاد قیصر امین پور بپذیر .
یادش به خیر یکی از سروده هاش می گفت :


" می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه آب را
محو تو ام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شب نم سپیده دمان آفتاب را ... "


اونم داشت دنبال یه کسی میگشت که آشنای گم شده هممونه .
و شکوه می کرد از خستگی ، روزمرگی و از لحظه های کاغذی زندگی که :


"خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری
صندلیهای خمیده، میزهای صف‌کشیده
خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری
عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری
عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری .!!!!!!" rahiminejad.blogfa.com


بازخوانی بر هوس و هوس
فکر میکنم تصویری که در آینه ی قلب هر کسی ایجاد میشه
بهترین خاطره و بهترین تجربه و در پی این دو بهترین سرنوشتی باشه
که یک انسان میتونه به عنوان انجام وظیفه در این دنیا از آن خودش کنه.
هر آینه ایی اگه صاف و پاک باشه تصویر رو زیبا نشون میده
آینه ی صافی که رویش را غبار گرفته باز قادره تصویر رو زیبا نشون بده
فقط کافیه غبار از رویش زدوده بشه
تنها آینه ی شکسته و یا مواج تصاویر رو شکسته و زشت نشون میده
و حقایق رو کامل نشون نمیده


جدالی سخت ، واقع شده‏ای آشکار یا پنهان شده‏ای سیال؟!
اما آیینه ها همه چیزو نشنون نمیدن! از خیلی چیزا بی خبر میمونن! خلوتی باید تا روحی عریان دیدگانت را بخواند!


امان از آینه
اما افسوس که گاه افسون ظاهر قدرتمندتر از تاویلهای پنهان ذهن بازخوان است! www.mstf.blogfa.com


قانون?: باور کنیم ؛ لازم است تا اوقاتی را با خود صادقانه و بی تکلف خلوت کنیم. قانون?: باور کنیم ؛ که هر انسانی دارای نقاط ضعف و نقاط قوت است، پس خود را بهتر و بیشتر بشناسیم قانون?: باور کنیم ؛تا همواره قدر شناس داشته هایمان باشیم. قانون?: باور کنیم؛ تا به جای انکار واقعیت ها به آنها توجه کنید. قانون?: باور کنیم؛ که توکل برخدا پشتوانه ای محکم و جبران کننده هر خسران و نقصان در زندگی است?-.قانون: باور کنیم و بدانید که موفقیت و شکست، نشانه های بودن و حرکت است. قانون? باور کنیم؛ زندگی به اعمال پاداش می دهد. قانون?: باور کنیم ؛بزرگ نمائی و کوچک شمردن ، هر دو آفت است،مهم استنباط شماست. قانون ?: باور داشته باشیم ؛که زندگی همواره با مشکلات عجین بوده و خواهد بود. قانون??: باور کنیم؛ که حرکت را همیشه از خود آغاز کنیم. قانون ??: باور کنیم؛ مائیم که به دیگران می آموزیم تا چگونه با ما رفتارکنند. قانون??: باور کنیم ؛که بخشش نشانه ی قدرت است. قانون??: باور کنیم ؛تا ندانیم چه می خواهیم به اهدافمان نمی رسیم. قانون??: باور کنیم؛ که خوب دیدن و نیکو گفتن هنر است. قانون??: باور کنیم که زمان و آنچه در آن است در خدمت ماست


زندگی باید کرد در این سرزمین خاکی ، با آدمای خیالی ‍ با کوله باری از خاطره با رد پایی از گذشته ...


فقط میتونم به خا پناه ببرم از همچین لحظه ای و همچین هوسی!!!!!!!!
وقتی ادما با گوهر وجودون بیگانه میشن با تمام زیباییهای دنیا بیگانه شدن!!!
این دختر چهارده ساله و اون پسر ...ممکنه یه روزی مثل من و شما به موعظه مشغول بوده!!! باید به خدا پناه برد ...


در شهر من چه می گذرد
بر سر کودک یتیم شهرم چه میگذرد
قرص نان کمیاب شده
زندگی ها سرد و خاموش شده
مادر گریان
دختر سر در گریبان...پسرک هوسباز امروزی
انسان بی مسولیت هر روزی
گناه پشت گناه
رو به سجاده استغفار و دعا...
-------------------------------------
این مطلب خاطره بود یا بازنگری گوشی از واقعیت تلخ جامعه امروز ما؟ اگه واقعیت باشه گرفتار نفستون شدید و براش هم هیچ عذر و بهانه ای نیست اگه گوشی از داستان مردم شهرمون باشه باید بازم گفت که دنبال هوای دل رفتن هیچ عذر و بهانه ای نداره ؛ اما نه ؛ درستش اینه که خدا خودش هیچ وقت ما رو به حال خودمو نذاره والا معلوم نیست که اگه ما بودیم واقعا چیکار می کردیم ، اما نه ؛ خدا به ما آدما قدرت تصمیم گیری داده به ما عقل و شعور داده تا اشتباه نریم ، چطوری دلمون میاد دل خدا رو بشکونیم...
خدا هیچ وقت ما آدما رو تنها نذاره که خدایی نکرده کاری کنیم که از خودمون هم شرمنده باشیم خدایا همیشه خودت همراهمون باش ...


اون دختر خودش نبود چون تحت شرایط محیط و درس های اشتباه اجتماع نتونست به نوجوانی خودش ادامه بده در واقع میشه گفت از جانب یک جامعه ی غلط مورد تجاوز قرار گرفت.
شما هم خودتون نبودید .نمیدونم شما چند سال دارید . فکر میکنم اگه کسی با یک نوجوان 14-15 ساله ( که از خودش خیلی کم سن تر باشه ) ارتباط برقرار کنه خودش رو فراموش کرده و در واقع به یک کودک تبدیل شده .در صورتی که باید اجازه بده یک کودک کودکی خودش رو بکنه و یک نوجوان نوجوانی خودش رو .نباید حق کودک بودن و نوجوان بودن رو از کودکان و نوجوانان سلب کرد.
نقش های این دو شخصیت در این ماجرا با هم عوض شدن شما نقش نوجوان رو داشتید و اون نوجوان نقش یک بزرگسال رو چون در سن 14-15 سالگی عجیبه که یک دختر تا این اندازه آماده ی برقرار کردن یک رابطه ی جنسی باشه .تازه ناز و عشوه هم بکنه و درست مثل یک زن متخصص در امور ... رفتار کنه.
داشتن نیاز جنسی به نظرم اصلا اشتباه نیست ولی باید در شرایط و مکان و زمان مناسب و مخصوصا با فرد مناسب و تحت قوانین شرعی و انسانی انجام بگیره.


اگر همه چیز در یک هوس خلاصه و تمام می‏شد، شاید ممکن بود از کنارش گذشت، ولی مشکل هوسی است که ادامه می‏یابد، داغتر و سرکش تر می‏شه تا در نهایت اونقدر داغ و پرحرارت می‏شه که خود انسان رو هم رو می‏سوزونه، البته اگه اون موقع بشه بهش گفت انسان. یکی می‏گفت هر گناهی یا هر خلافی رو یک بار باید امتحان کرد، ولی چه تضمینی هست که اولین گناه، آخرین گناه باشه؟


هوس یه وسیله است برای اینکه خدا باهاش ما رو در آزمونهای مختلف قرار بده مواظب باش
هوس یه نعمته برای اینکه وسیله ای باشه برای یه لذت پاک مادی و ایجاد شدن صمیمیت بیشتر بین زن و شوهر مواظب باش
هر کس در مقابل هوسش مقاومت نکنه و بخواد اون رو از بیراهه ارضاش کنه به زودی روحش رو به گند میکشه .


آسمان ::: یکشنبه 11/9/86::: ساعت 9:38 عصر
نگاری بر دل: نگاشته
   1   2   3      >