سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
در شهرِ ما - دنیای امروز ما

 سرم را بالا می گیرم ، افقی دور دست را نظاره می کنم ، حقیقتی را می بینم که برای درک آن دنیا با تمام پیچ و خم و زرق وبرق و من و تویی ها پیش چشمم رنگ می بازد ، دنیا و آدمها و همه چیز زمانی ارزش دارند و برایم تعریف دارند که مرا به آن حقیقت نزدیک کنند حقیقتی که لحظه لحظه ی زندگی ام را پر می کند و برای درک آن تشنه ی جرعه جرعه معرفتم دوست دارم همه را با خود همراه کنم ، می بینم که گاهی گرفتار چه جهالت بزرگی هستیم  بعضی چنان در بازی کودکانه و جهالت خویش غرقند که حتی لحظه ای نمی اندیشند که به دنبال چه می گردند ؟ چرا هستند ؟ راز هستی خود را نمی دانند ! 
 و چه غم انگیز است ندانی چرا آمدی و به کجا می روی ؟ به دنبال چه می گردی ؟ 
لحظاتی که به تو عطا شده تا با آنها ابدیتت را بسازی برخیره هدر دهی ، بیهوده به دنبال دنیا بتازی و مرگ هم به دنبال تو !!! ناگهان فرصت تمام شود و تو ابدیتت را نابود کرده باشی 
و بعد حسرت و حسرت و حسرت ... و این است معنای یوم الحسرت 
وحشتناک تر از این معنا را درک نکرده ام : تو باشی و هیچ ... 
اینجاست که می توان معنای عمر گرانبها را درک کرد ، اینکه چرا می گویند فرصت را غنیمت بشمار فرصتی که طولانی نیست ، همیشه زود دیر می شود ، قبل از اینکه فرصت(( شدن)) تمام شود 
باش آنچه باید باشی ، آنگونه که شایسته ی توست ، تو به عنوان کسی که بار امانت الهی بر شانه ی اوست (( آسمان بار امانت نتوانست کشید/ قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند ))
ای نازنین خدای ! هرگز دوست ندارم اسیر خاک بازی دنیا شوم ، من تو را می طلبم و تمام آنچه عطایم کردی باید در مسیر حرکت به سمت تو باشد مرا به تو نزدیک کند نه از تو دور بزرگی مرا درسی آموخت که امید دارم هرگز فراموشش نکنم ، او مرا فرمول بندگی و عشق آموخت : در انجام هر عملی اول بیندیش که آن مورد رضای رب و پروردگار تو هست یا نه ؟ آنگاه انجامش ده
به ظاهر جمله ای کلیشه ای می آید اما خوب که نگاه می کنیم ...
چقدر به این معنا توجه داریم که : این حرفی که می زنم ، این کاری که می کنم ، این رفتاری که دارم ، این صفت و خلق و خویی که با من است را خداوندم می پسندد یا نه ؟ 
پس از نظر ما آب و جارو کردن خانه ی دل چیست که برای نزدیک شدن به رمضان ما را بدان توصیه می کنند ؟ از منظر ما سلوک چیست ؟ یک سری کارهای عجیب و غریب ؟ بندگی چیست ؟ دو رکعت نماز و بس؟


نه بندگی و سلوک آن است که حسین (ع) بدان رسید : اطاعت خدا و در نظر گرفتن رضای او در تمام زمینه ها ، برای او زیستن و برای او مردن ، همو که زندگی اش آزادگی بود و مرگش زندگی ! آیا نباید از بزرگی چون او چنین راه و رسم زندگی آموخت ؟ جایگاه امامت و نبوت در زندگی ما کجاست ؟
یا حسین! اطعت الله حتی اتیک الیقین 
قدری بیندیشیم به خود 
                        به زندگی ، به مرگ 
                                  به عشق ، به حقیقت 
                      به دوستی ، به دل 
                                                      به او .......


( دلنوشته ای از من که غم غربت دارم )


مطلب فوق از وبلاگ یکی از دوستان کپی شد ، دلیل آن هم شباهت و تضادی زیبا و درهم تنیده با پست قبلیم بود. آنقدر برایم جالب بود که حیفم آمد آنرا آپ نکنم.
واقعیت این بود که من بنده‏ی خاکی فکر می‏کردم ایشان این مطلب را در جواب من آپ کردند اما فرمودند که بعد از پست خودشان ، مطلب مرا مطالعه کردند... منبع :
http://dorjeaghigh.blogfa.com/post-13.aspx 


آسمان ::: یکشنبه 28/5/86::: ساعت 10:2 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

در شهر ما چه می‏گذرد.
هر روز هزاران واقعه رخ می‏دهد که از آنها باخبر نمی‏شویم. خُب به ما ربطی هم نداره ، نه تاثیری بر روند روزانه ما دارن نه سودی و نفعی. (مثلِ فلان دختر عروش شد ، فلانی از فلانی طلاق گرفت. پدر حاج محمود به رحمت حق رفت یا پسر سید کاظم رفت کربلا)
حتی اتفاق‏های روزانه خودمون به دلیل مشکلاتِ روزمره به آسونی فراموش می‏شن.(مثل هفته قبل چهارشنبه نهار چی خوردی؟)
اینها مهم نیستند ولی آیا همه‏ی اتفاق‏هایی که دور و بر ما می‏افته می‏بینیم؟ مهم‏هاش رو نگه می‏داریم بقیه‏اش پاک.
تصمیم گرفتم امروز یک‏کم چشم‏هامو باز کنم ، حواسم رو جمع کردم ، بسم الله گفتم و از خانه بیرون آمدم.


از خونه که اومدم بیرون اولین چیز که دیدم درخت همسایه روبرویی بود بعد درخت خودمون بعد درخت همسایه.
همه‏ی اونه درخت بودند. چی! درخت چنار. همین؟ ، آره. اینها که با هم فرق دارن پس چرا همه‏شون فقط یه اسم دارن!!؟ توی همین فکرها بودم که از دور نوجوون ده دوازده ساله‏ای رو دیدم. باور نمی‏کردم ، سیگاری تو دستش بود و هرزگاهی پکی میزد و داد می‏زد "نمکیه ، نون خوشکه داری بردار و بیار". نزدیک‏تر شد صورت کثیف و آفتاب‏خورده‏ای داشت ، جای چند زخم‏رو می‏شد تو صورتش دید ، کمی هم می‏لنگید. چشم ازش بر نداشتم ، ذهنم شروع کرد به جستجو تا نشانی از این کودکِ زخم خورده پیدا کنه. و پیدا کرد...
یادتون هست وقتی بچه بودین ، مامان بابا می‏بردنت بیرون ، وقتی یکی از همین بچه‏ها رو می‏دیدی بِهِت می‏گفتن : "عزیزم ، نازنینم ، گُلَکُم اگه درس نخونی فردا مثل این‏ها باید تو خیابون‏ها بخوانی...". و ما از ترس اون بچه دیوهای کوچولو خوب مشق‏هامون رو می‏نوشتیم و شب‏ها زود می‏خوابیدیم. ام حالا (همین امروز) فهمیدم که نه ، با تمام اشتباه‏ها و خطاها و بدیهایی که کردم مادر هنوز هم در آغوشم می‏گیرد و پدر آنچه دارد در اختیارم می‏گذارد. چه ساده باور داشتیم. تا امروز حتی نشانی از این آواره‏گان نداشتم ، شاید اصلاً آنها نیز در خواب بوده‏اند(مثل چشمانم تازه بیدار شده‏اند و به کوچه آمده‏اند).
در چند کوچه آنطرفتر هم پیرمردی (تقریباً هفتاد ساله‏) داشت به دنبال انگشتری افتاده در لابه‏لای آشغال‏ها می‏گشت! قوطی و چند خرده آشغال را در کیسه‏ای کرد و بر پشتش گذاشت و رفت. به‏کجا؟ نمی‏دادنم ، فکر کنم انگشترش آنجا نبود شاید به سراغ سطلی دیگر رفته است.
از جوان سی‏وپنج ساله نمکی یا جوانِ سی‏ ساله اسکاچ فروش یا پیرمرد گل‏فروش چیزی ندیدم.
بگذارید... تصویرهای مبهمی از پیش چشمان جستجوگرم می‏گذرد ، بی‏هیچ کلام و گفت و شنودی.
داره یادم میاد. هفته‏ی قبل...
پسرک دفتر مشقی پهن کرده بر زیر نور چراغِ شهر. گه‏گاه سری بلند کرده و می‏گوید "آقا خانم وزنم(ترازو) دقیقه ، تو رو خدا ، هر چی خواستین بدین(بدهید)". اما آنقدر مست بودم و در خود که گویی آن لحظه ندیدمش. یا آن پیرمرد علیل ، که بسختی می‏خواست از عرض خیابان بگذرد. و یا این پیرِ کورِ فلوت‏زنِ تنها (نه ، خدای من ، چند سال پیش نیز او را دیده بودم ، خانومش زیر بغلش را می‏گرفت) چه خوب می‏نوازد ، سال‏ها بود صدایی به این آشنایی نشنیده‏بودم.


میلیون‏ها میلیون چشم هر روز شاید هزاران هزار کودک و پیرمرد و بیوه‏زنانی هستند که در التماس یک نگاه مهربانند ، ولی افسوس. وای بر ما.
ذهن بمحض دیدن چرتکه خویش را برداشته و با چند ضرب و تقسیم و جمع می‏گویدت درآمد آنها بیش از توست ، نگاهشان مکن. چرا خودت آبمیوه‏ای نخوری که هم برات مفیده و هم ضروری ، اگه به این چیزی بدی میگه یارو شوت بود. اونم که خرج اعتیادشه ، اینم که جوونه ، فلانی ادا در میارده هیچ مرگیش نیست. به همین روال هیچ ریالی از کیسه خرج نشد.(ایول هوشِ فعالِ من)
آیا هیچ نگاه معصومی را دیده‏ایم یا دستی بر سر یتیمی دردمند کشیده‏ایم؟ ، آیا انسانیت همین است که ماییم؟


آسمان ::: جمعه 7/2/86::: ساعت 1:36 صبح
نگاری بر دل: نگاشته