سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
خوش‏شانسی - دنیای امروز ما

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه‏اش استفاده می‏کرد.
یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد. همسایه‏ها در خانه‏ی او جمع شدند و به خاطر بدشانسی‏اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت: شاید این بدشانسی بوده و شاید خوش‏شانسی، فقط خدا می‏داند.
یک هفته بعد، اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه‏ها برگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش‏شانسی‏اش تبریک گفتند. کشاورز به آنها گفت: شاید این خوش‏شانسی بوده و شاید بدشانسی، فقط خدا می‏داند.
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن یکی از اسب‏ها بود، از پشت اسب افتاد و پایش شکست. این‏بار همسایه‏ها که برای عیادت پسر کشاورز آمدند، گفتند: چه آدم بدشانسی هستی! کشاورز باز هم جواب داد: شاید این بدشانسی بوده و شاید خوش‏شانسی، فقط خدا می‏داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه‏ی جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند، به‏جز پسر کشاورز... این بار مردم با خود گفتند: شاید این خوش‏شانسی بوده و شاید بد‏شانسی، فقط خدا می‏داند!


چندی است داستان‏های کوتاه می‏خوانم. این داستان نگاهم را به حوادث کمی صیقل داد. برای همین نقلش کردم.
نکته‏ای که به نظرم می‏رسد این ‏است که آن کشاورز به پدیده‏ها نگاهی مثبت در راستای سرنوشت داشته است، برای همین اگر رخدادی بر خلاف زندگی روزمره‏اش اتفاق می‏افتاده آنرا قبول و پذیرا می‏گشت و لب به سخن اعتراض و شکوه نمی‏گشود... و پاداش برای صابران این‏گونه است.
نگاه مثبت به هر پدیده و حرکت به سوی کمال و پیشه کردن صبر، باعث می‏گردد که هستی با ما هماهنگ و هم‏آوا گردد و هر شی‏ و ذره‏ای ما را یار و یاوری باشد برای رسیدن به حقیقت و سعادت
.


آسمان ::: سه شنبه 1/11/87::: ساعت 12:41 عصر
نگاری بر دل: نگاشته