روزی بزرگ شهر برای استخدام کارگر به سرگذر می رود و میگوید: همهی کارگران به مزرعه من بیایند! همهی کارگران بیایند، این پیام را به گوش غایبین نیز برسانید. کارگرانی دیگر نیز به سمت مزرعهی او حرکت کردند.
هنگام غروب بود، عدهای تازه از راه رسیده بودند که صدای آن بزرگ همه را به سمت وی کشانید! بیایید مزدتان را دهم. همه به سوی وی شتافتند و او همه را درهمی یکسان بخشید!
چند تا از کارگرها گفتند: ای سخی، ما از صبح به خدمت تو آمدیم و بعضی تازه رسیدهاند... عدالتت کجاست؟! مزد همهی ما مگر یکسان است؟ وی گفت: ما با کرممان مزد میدهیم نه با عدالتمان! مگر شما چند برابر آنچه هر روز میستاندهاید، مگرفتهاید! جمع خاموش گشت و شادمان...
این مثل در نهان خویش از خدا گفته است و بندگانش... کسی گفت: دیدی ما هر آنگونه که باشیم او بر ما رحیم است و مهربان! و منش پاسخ دادم که شرط گرفتن مزد، رفتن و رسیدن بود!