به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است
سلام بر هر آنکس که بر کلبهی محقرم مهمان گشت و نگشت
هر آمدی را رفتی است ، حکم بر این است.اما من نمیخواهم ترکتان کنم ، دیگر مجالی برای ماندن نیست...
آنگاه که قلب آدمی میشکند ، آرزوهایش پوچ میشود ، گفتههایش خام و شنیدههایش رنج ، دیگر تاب ماندن نمیماند و حتی قلم شکسته را یارای همراهی نیست... گفتنیهایم را گفتم ، به پایان رسیدهام ، نقطهای که گر کلامی گویم به بیراههها کشاندم و خویش را تباه سازم. چندی میآرامم تا دوباره زاده گردم ، برای همیشه نمیروم مگر آنکه به اجبار...
نه میشود از نادانستهها سخن گفت و نه از دانستنیها ، نمیخواهم قلب دوستان را برنجانم و شمشیر خشم بر نادوستان برکشم... برای گفتن نادانی خویش آمده بودم و شنیدن سخنی که مرا لحظهای آرام سازد ، اینجا پناهگاهم بود ، سرپناهی ، آن نقطهی مبهم که مینگاشتم بیآنکه حقیقتی باشم یا واقعیتی شکل گرفته... هیبتی گنگ عاری از هر جنس و رنگ و نقاب بودم در همهمهی شهر...
این رفتن نه میل خود است بلکه اجباری است تحمیل شده از جبر روزگار ، و من نحیفتر از آن که توان ایستایی در برابرش داشته باشم پس تسلیم گشته و خرد شدنم را نظارهگر شدم...
ماهی میآسایم ، از آنان که آمدند و نیامدم عذرخواهم ، آنان به بزرگی خویش جسارتم را ببخشند
تا اول مهر ، نقدی بر نوشتههایم بنگارید ، اگر آنچه میجستم شما بیان داشتید باز میگردم
از آمــدنـم نبــود گــردون را ســـود وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کین آمدن و رفتن از بهـر چـه بود