همیشه فکر می کردم بودن مقدس است. یعنی آن ذرهای که قرار بود من شوم، باید ریاضتها کشد، رنجها بیند، آبدیده و گداخته گردد...
بعدها گفتم چگونه بودن، چگونه زیستن، چگونه رفتن؛ بهتر است...
و بعدها و بعدها چندین و چند چرایی و چگونهْ دیگر بودن...
امشب چه سخت بود فهمِ درک فاجعه بودن.
از خانهی دل تا منزلگه خواب ساعتی در راه، پیاده رفتم تا رسیدم. ولی افسوس و صد افسوس که هیچ نیافتم و هیچ نفهمیدم.