سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
اجتماعی - دنیای امروز ما
   1   2      >

از استاد:
هنوز 22بهمن نشده بود که چند بچه‏ی 10-12 ساله پاره سنگ‏هایی برداشته بودند و به سمت گلخانه‏ی شیشه‏ای باغ نادری شلیک می‏کردند. و شادمان و رقص کنان فریاد می‏زدند آزادی، آزادی...


گل شیشه ای


به نظر می‏رسد که آزادی مفهومی غیر از به فعل شدن آن کاری است که قصد انجامش داریم.
آزادی این واژه‏ی ناشناخته در فرهنگ شرقی، زیرساختی‏است که نمی‏توانیم با آن کنار بیاییم. به هر کس بگویی چیست؟! پاسخش: آنچه را دوست دارد انجام دهد می‏گوید همین آزادی است، فعلیتی که همه نمی‏توانند و او می‏تواند... برای یک موتور سوار crazy آزادی تک‏چرخ زدن است و برای یک دختر امروزی تیپ روز داشتن و آرایش و بی‏حجابی!!!!
نمادهای گم شده در این فرهنگ بسیار است. به عقیده‏ام چه خوب می‏شود اگر آزادی را با آزادگی می‏شناختیم و تصاویر صحیح و اساطیری برایش ترسیم می‏ساختیم نه آن نقش‏های ساختگی و پوشالی...
ای کاش دیگر سنگ‏ها به‏نام آزادی، گلخانه‏های شیشه‏ای را نشکنند.


آسمان ::: دوشنبه 4/6/87::: ساعت 11:45 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

اگر نمی‏توانید محیط خود را تغییر دهید، خود را تغییر دهید!
نه منظورم این‏نیست که مطابق محیط شوید، منظورم قبول فشار محیط نیست... آدمی نیاز دارد تا محیط خود را مطابق سلیقه‏اش بسازد، محیطش آن‏گونه باشد که دوست دارد... اما گاه نمی‏شود
نمی‏توان ساخت محیطی بی‏تنش، نمی‏شود هم‏آوا کرد همه را با خود، زور که نیست هر کسی نگاهی دارد، کلامی دارد... وای بر او که ساکت است.
پس خود را به‏گونه‏ای دیگر می‏آرایم، به طرزی شگرف خود را پنهان خواهم کرد تا کسی را توان بازخواست نباشد...
در کتابی خواندم اگر توان تغییر ندارید لااقل خویش را دیگر گونه آرایش کنید...


آسمان ::: دوشنبه 20/12/86::: ساعت 12:17 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

دیدم که عشق را خرید و فروش کردند، به ریالی و بوسی
دیدم عشق‏های آتشین کور شدند و طفلان آن را به سخره گرفتند
دیدم دختری را با ده عروسک خرسی و چند شاخه رز سرخ
دیدم پسری که آغوش گشوده تا طعمه‏ای به‏چنگ آورد برای شام عاشقی‏ش
دیدنی را شما هم دیده‏اید
ای کاش نمی‏دیدم، ای کاش هیچ نمی‏دیدمی، ای کاش...


والنتاین روز عشق است پس بر فروشندگان عشق حرام باد و بر خریدارانش حرام‏تر. ای کاش عشق آلوده نمی‏شد.
آنگاه که کلام به حرف درآید عشق هم بچه‏بازی می‏شود.


آسمان ::: پنج شنبه 25/11/86::: ساعت 9:43 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

روز والنتاین (به انگلیسی: Valentine"s Day) (روز عشاق و یا روز عشق ورزی) عیدی در روز 14 فوریه (25 بهمن‌ماه) است که در بعضی فرهنگ ها روز ابراز عشق است.


این ابراز عشق معمولاً با فرستادن کارت والنتاین یا خرید هدایایی مانند گل سرخ انجام می‌شود. سابقه? تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار می‌شد، باز می‌گردد.
تاریخچه کامل و دقیق ولنتاین در دست نیست و آنچه از پیشینه این روز می‌‌دانیم با افسانه درآمیخته است. امروزه
کلیسای کاتولیک به این نتیجه رسیده است که حداقل سه قدیس به نام والنتاین وجود داشته‌اند که همگی به شهادت رسیده اند، به همین دلیل چندین افسانه سعی در بازگوئی تاریخچه این آئین دارند.
روایت مشهور:
در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده‌است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته‌است از جمله اینکه مردان مجرد نسبت به آنانی که همسر و فرزند دارند سربازان جنگجوتر و بهتری هستند. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند. کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتاین (والنتیوس)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. با توجه به آنچه که در افسانه آمده کشیش ولنتاین برای او نامه‏هایی نوشته و آنها را با نوشتن «از طرف ولنتاین تو» (From Your Valentine) امضاء کرده است، اصطلاحی که تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته و به وفور بر روی کارتهای ولنتاین مشاهده می‌‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق بر خلاف قانون کلودیوس دوم اعدام می‌شود. بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان والنتاین تبدیل به نمادی برای عشق شده است.
شهرهای منتسب به والنتاین قدیس
بر اساس باورهای کنونی، بقایای والنتاین قدیس که در قرن19میلادی در قبرستانی باستانی در ایتالیا کشف شد هم‌اکنون در سه شهر رم، دوبلین و گلاسگو نگهداری می‌شود. بخشی از این بقایا پس از انتقال به یک تابوت طلایی توسط پاپ گرِگوری شانزدهم به کلیسای کاتولیک وایت فرایر در دوبلین پایتخت جمهوری ایرلند اهدا شد. بخش دیگری از این بقایا که گفته می‌شود شامل استخوانهای والنتاین قدیس هم هست توسط یک خانواده متمول فرانسوی در قرن 19 به کلیسای فرانسیس مقدس در شهر گلاسگو در اسکاتلند منتقل شد. خارج از حلقه‌های مذهبی از مردم عادی کمتر کسی از وجوداین بقایا در شهر اطلاع داشت تا اینکه در سال 1999م به انتقال این بقایا به کلیسای دیگری به نام The Blessed John Duns Scotus گرفته شد. این اقدام توجه گسترده‌ی رسانه‌ها و به طبع آن عموم مردم را به دنبال داشت به‌طوری که شهر گلاسگو به خاطر میزبانی والنتاین قدیس شهر عشاق لقب گرفت و از سال 2002 شهر در روز والنتاین میزبان فستیوالی به نام فستیوال عشق می‌باشد.
رسوم والنتاین:
در کشورهای اروپایی و امریکائی دادن شکلات به عنوان هدیه روز والنتاین از شهرت خاصی برخوردار است. تزئین شکلات و پختن انواع ان نیز از اداب این روز به شمار می‌رود. از نظر علمی هم ثابت شده‌است که خوردن شکلات دات یا همان سیاه میزان عشق را در انسان بالا می‌برد البته نه مصرف بی رویه آن.
در فرهنگ ایرانی:
در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، بلکه از چند هزاره پیش از میلاد، جشن هایی برای ابراز مهر و وفاداری و عشق بوده‌است. این جشن ها که خوشبختانه هنوز زنده هستند و بین ایرانیان شناخته شده اند سیزده بدر، مهرگان و اسفندگان یا سپندارمذگان هستند. در گاهشماری ایرانی تاریخ این جشن ها بدین ترتیب است : سیزده بدر = تیر روز از فروردین ماه (13 فروردین) مهرگان = مهر روز از مهر ماه (16 مهر) اسفندگان = سپندارمذ روز از اسفندماه (5 اسفند) در واقع سه جشن هزاره ای به جای یک جشن چند سده ای با پیدایش نا مشخص و افسانه ای. که اسفندگان یا سپندارمذگان دقیقا چند روز پس از روز والنتاین رومی است. سپندارمذگان جشن گرامیداشت زمین و زن و روز مهرورزی به مظاهر مهر و فروتنی است. در این روز مردان به زنانان خود، با محبت هدیه می‌دادند و زنان و دختران را از کارهای روزمره معاف کرده بر تخت شاهی می نشاندند و از آنها اطاعت می‌کردند.
اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده‌اند که به خاطر اختراع نمودن کلمات نامانوس جدید فارسی و هویت دادن به فرهنگ هخامنشی خود و به منظور حفظ فرهنگ ایرانی به دور از ارزش دادن به فرهنگ قوم‏های دیگر به غیر از فارسی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود.
منبع: دانشنامه ویکی‏پدیا


آسمان ::: پنج شنبه 25/11/86::: ساعت 9:31 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

این شعر زیبا جوابی است برای غرض‏ورزان که آدمیت را با دیدی بسته خواندند.


شرمنده از خود نیستم گر چو مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من، با صبوری، بر جگر دندان فشردم
اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می‌گرفتم
بر من نگیری، من به راه مهر رفتم
در چشم من، شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت!

در راه باریکی که از آن می‌گذشتم
تاریکی بی‌دانشی بیداد می‌کرد
ایمان به انسان، شبچراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود
تنها سلاح من درین میدان سخن بود

شب های بی‌پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود


فریدون مشیری - نسیمی از دیار آشتی


آسمان ::: جمعه 19/11/86::: ساعت 9:57 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

متن زیر بریده‏ای است از کتابچه آیه‏ حجاب اثر آیت ‏الله محمود طالقانی -ناشر:انتشارات یاس-


آیا اقلیت های مذهبی که اعتقادی به حجاب ندارند -مجبورند به علت اینکه شناخته نشوند یا به علت اینکه ظاهر را باید رعایت کنند- حجاب داشته باشند و اصولاً در اسلام رفتار پیشوایان گذشته با این اقلیت ها چگونه بوده است؟
در خلال صحبت‏ها این مساله را گفتم که حتی اجباری برای زن‏های مسلمان هم نیست. چه اجباری؟ حضرت آیت الله خمینی نصیحتی کردند، مانند پدری که به فرزندش نصیحت می‏کند راهنماییش می‏کند که شما اینطور باشی به این سبک باشی بهتر می‏توانی روح اسلام و سنت ایرانیت را متجلی کنی.
استقلال شخصیت‏ات را حفظ کنی. وقتی نسبت به آنها اینطور نیست چطور ما می‏توانیم بگوییم که اقلیت‏های مذهبی مسیحی، زرتشتی، یهودی که اکثر اینها خصوصاً یهودی‏ها و زرتشتی‏ها من برخوردم می‏بینم روی همان سنن ایرانی که از قبل بوده مقید به حجاب‏اند، برای آنها هم اجباری نیست و در اسلام هم همیشه بارها گفتیم و گفتیم و عملاً نشان دادیم حتی اقلیت‏هایی که به اسم مذهب هستند نه اینکه مذهب صحیح باشند، مذهب ساختگی، مذهب استعماری، مذهب اسراییلی بودند و اینها وسیله استعماری و جاسوسی بودند و ما جلوگیری کردیم که متعرض آنها هم نشوند، چه رسد به اقلیت‏هایی مانند زرتشتی، یهودی‏ها، مسیحی‏ها و دیگر اقلیت‏ها که همیشه جزو این مملکت بودند مورد احترام بودند و فرقی نداشتند در زندگی اجتماعی و اقتصادی با دیگران و چه بسا آنها از خیلی مسلمان‏ها هم بهتر بوده در این مملکت خود یهودی‏ها بعضی‏ها اعتراف می‏کنند، بعضی‏ها که به اسراییل رفته‏اند و از آنجا فرار کرده‏اند، می‏گویند اینجا اصلاً زندگی ما بمراتب بهتر از اسراییل است امکانات ما در اینجا بیشتر از هر جایی است.
در کتابی که فرانس فانون نوشته به‏نام سال پنجم انقلاب الجزایر یا جامعه شناسی یک انقلاب مساله حجاب را در الجزایر خیلی عمیق و بسیار جالب مطرح می‏کند و تجزیه و تحلیل کرده که زنان الجزایر بر اثر رشد انقلابی‏شان به نتیجه رسیده‏اند که باید شخصیت خود را بالا ببرند و نگذارند که آلت دست استعمار فرانسه بشوند و ما در راه‏پیمایی‏های گذشته هم می‏دیدیم که واقعاً عده‏ای از زن‏ها با اینکه بی‏حجاب هستند ولی شعارهای اسلامی می‏دهند و عقیده به این حرکت و به این جنبش اسلامی دارند. آیا واقعاً میشود آنها را سهل‏انگار دانست یا اینکه بی‏عقیده، و رفتاری که نسبت به آنها می‏شود چگونه باید باشد؟! اصولاً این مربوط می‏شود به تلقی اسلام از زن که بر خلاف رژیم گذشته که می‏خواست چنین وانمود بکند که اسلام نظری توهین‏امیز نسبت به زن دارد و حجاب را برای این به‏وجود آورد که زن در خانه محبوس به‏ماند و فعالیت اجتماعی نکند در شرایط کنونی انقلاب ما نسبت به این مسایل چه عکس‏العملی باید داشته باشیم؟
یکی شخصیت زن و دیگری مساله حجاب و ارتباطش با مسایل اجتماعی و سیاسی و انقلابی


برای دانلود کل متن کتابچه اینجا کلیک کنید (حجم حدود 5مگابایت)


آسمان ::: جمعه 14/10/86::: ساعت 7:48 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

باز کلاس روز پنجشنبه و تلاطم و رویا و درهمی ذهن اسیرم.
می‏خواهم قالب ها را بشکنم حتی قالب نوشتن را ، می‏خواهم تیرکی برپا نماند حتی در عمق اندیشه‏ام ، می‏خواهم حصاری چیده نباشد حتی در ژرفای ذهن سیالم...


شکستن ، برچیدن ، خرد کردن ، پاشیدن


عشق ، زیبایی ، شهوت ، هوس ، آغوش ، دوست‏ داشتن ، دوست بودن ، همراهی اسیری خاکی


ای کاش بود نگاهی تیزبین که می‏دانست در پس این پست‏ها قدیسی نمی‏نگارد بلکه گناهکاری با کلمات بازی می‏کند که از بار گناهانش بکاهد ، گناهکاری که بودنش شرم است و خواهشش امیالی پست


ای کاش نمی‏دیدم ، ای کاش در همان کودکی -در آن حادثه‏ی خونین- چشم باز نمی‏کردم ، ای کاش زاییده نمی‏شدم ، ای کاش زمین و آسمانی نبود ، نظمی و نظامی هم نبود ، بی‏نظمی هم نبود ، هیچ نبود و فقط هیچ بود ، نقطه‏ای روشن و نقطه‏ای تاریک فقط همین... ای کاش امیدی نبود تا ناامیدی متولد نمی‏گشت ، ای کاش بی‏کرانی نبود تا آنرا کرانی نمی‏بایست ، ای کاش...
هر چند خنده محو نمی‏گردد از لبانم اما ای کاش کسی غم درونم ، آهم را را نیز می‏فهمید


این کیست؟ و آن؟


ای کاش کور بودم ، شرمم آید ، گریانم بر این شهر پر نیرنگ


خجلتم از آنکه سوخت خویش به نرخی آزادگونه به دیگری وانهد تا دمی بیاساید و توجیه کند که طفلکی گناه دارد ، خرج دارد ، بچه دارد... دیگری در فرمان خویش گریه کند از 6صبح تا 1ظهر کار می‏کنم برای بنزین و 2تا10 برای اجاره خانه ، اشکهایش را دیدم...
آتش می‏گیرم اما هنوز ماشین‏های تک سرنشینه ، بچه پولدارها ، آقا و آقازادگان (فراموشم شد آنها هم سهمیه دارند) اما چند ماشین دیگر هم دارند


می‏سوزم برای دخترانی ایستاده در کنار خیابان آنان که پول ندارند و با دیگری می‏روند یا آنان که پول می‏خواهند یا آنان که نیازی دیگر دارند
می‏ترکم از جوانهای علاف در شهر که زمان را نمی‏فهمند و درکش نمی‏سازند و فقط می‏خواهند لحظه‏ای بیاسایند


می‏خواهم از این شهر فرار کنم اما دستهایم در زنجیر است و پایم در خاک نرمش فرو رفته است و زبانم ، دهانم ، گوشم هر کدام در هوسی ، در میلی ، در نفسی گرفتار آمده‏اند... من خود اسیر خاکم...
می‏خواهم فریاد زنم اما دهانم را می‏گیرم که مبادا چیز دیگری از آن بیرون آید ، می خواهم بخوانم اما کدامین نام را ، نمی‏دانم. من خود گرفتار همین خاکم.
این نمی‏دانم هم شده همراه من ، لحظه‏هایی را که می‏دانم را باز نمی‏دانم...


ای کاش خدا آدم نخستین خلق نکردی و آدم نخستین عشق را فهمیدی و بر گناه نخستین آگاه نمی‏گشتی.
ای کاش فهمی و احساسی نبودی تا هوس آنگونه با آن اجین نگشتی!!


آسمان ::: جمعه 26/5/86::: ساعت 11:53 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

گاه می‏شود در جستجوی مطلبی سر از وبلاگ‏هایی می‏اوریم که هدف ما نبوده‏اند ، اما دارای مطالبی قابل تامل و حتی بهتر از هر مقاله و پژوهشی که در آن زمینه مشاهده کرده‏اید می‏باشد. گاهی می‏گذریم گاهی به آن دل می‏بندیم.


در این دنیای مجازی سخن‏های ناگفته آنقدر هست که اگر همه قلم گردند و تا سحرگاهان همه بنگارند باز حرف‏های ناگفته‏ی بسیاری مانده است.
آری اندک زمانی است با هم هستیم ، اما درس‏های بسیاری آموختم. آنگاه که ناامیدانه به رفتن می‏اندیشیدم ، شما امید بودنم شدید. فکرش را هم نمی‏کردم این همه وبلاگ پارسی زبان ، یک عالمه حرف ناگفته ، میلیاردها متن زیبا و دقیق ، سرشار و پر محتوا در این دنیای مجازی باشد و منی که سالها بر این وب می‏چرخیدم آنها را ندیده و نخوانده بودم.
برای همین گاه گه چرخی می‏زنم سعی بر آن دارم چند مطلب را نگاهی اندازم تا کلامی تازه بیاموزم. آری بسیار آموختم از درس کلاس اول. در آغاز راه باید سخت کوشید.
گاه به دنبال کلمه‏ای هستیم که سر از جایی دیگر آورده‏ایم ، قدری تحمل کنیم ، شاید او سکویی است برای مقصدی که می‏جوییم. شاید آن همان چیزی است که باید می‏دیدم و ساده از آن گشته‏ایم.
مطالب وبلاگ و سایت‏هایی که به آن سر زدهایم را نگاهی دیگر اندازیم شاید در آن میانه چیزی بوده که سرنوشت دیگری برایمان به ارمغان می‏اورد.
وبلاگ‏ها از الگوریتم و فلسفه‏ای پیروی نمی‏کنند ، حال امروز نویسنده‏یی پنهان و مجهول است که در پس صفحه‏ای دیگر با تو تعامل دارد.
وبلاگ‏ها هم شعرند هم داستان ، هم عشق است و هم غم ، هم نقد است و هم مذهب هم اخلاق هم عرفان ، هم شور است و مرگ اما هر چه باشند زیبایند مگر آنچه از جنگ و خشونت و ظلم و سیاهی باشد.
آری زیبایی را همه دوست دارند ، آرامش را ، ساحل و دریا و آسمان را. باید صاف بود و زلال و شفاف.


چندی است افتخار همکاری با وبلاگ گروهی آدمکها را دارم. یادم شده بود بگم


آسمان ::: یکشنبه 24/4/86::: ساعت 2:40 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

حمله به هر کجای دنیا محکوم است و ترویسم‏های جهانی انسان‏هایی هستند که روح حیوانی‏شان بر نفس آدمیت‏شان غلبه کرده ، گویی روح خدایی ندارند. گاه می‏شود که آنقدر عقایدشان پست و ذبون است که چون لیاقت و استحقاق بیان کلام ندارند آنرا بمبی ساخته و عده‏ای را به‏خون می‏کشند. باید این را گفت و دیگر گفتن خطاست.
می‏شنویم و می‏بینیم که حرمت حرمین عسکریه را شکستند ، سال پیش هم‏همینطور ، چند سال پیش هم در مرقد امام غریب ، علی‏بن‏موسی‏الرضا بمبی منفجر شد و ما را به سوگ همشهریان و هم‏میهنانمان نشاند. اما مشکل چیست و چه راه حل‏هایی می‏توان یافت؟
نگویید که او ضد اسلام و جهاد است اما می‏خواهم نشان دهم که ما نیز خطاهای بسیار کردیم.
اگر ماهواره داشته باشید می‏توانید حملات مسلمین را به نقاط مختلف جهان ببینید
(کسانی که بنام اسلام دست به ترور می‏زنند)
. بسیار شده روزی که ما در تلویزیون با افتخار می‏گوییم در عملیات انتحاری گروه از شاخه نظامی فِلان چند اسراییلی زخمی و به هلاکت رسیدند و غاصبان رژیم اسراییل به بمباران منطقه‏ی فلان پرداختند که چندین غیر نظامی شهید شدند. اما در همان‏حال کشورهای غربی می‏گویند مسلمانان چند اسراییلی زا شهید ساختند و سربازان شما چند مزدور فلسطینی را به هلاکت رسانند. همچنین رهبر فلام گروه ترویستی که در منزلی تحت تدابیر شدید امنیتی بود در یک عملیات نظامی پیچیده با دلاوری فرزندان شما کشته یا دستگیر کردند منابع آگاه از افشای اعترافات بازداشت‏شدگان سخن می‏گویند!! و همزمان مناطق تخریب شده را نمایش می‏دهند همراه با چند غیر نظامی که در حال شیون و زاری هستند یا آمبولانسی حامل چند نوجوان مجروح اسراییلی...
به نفس مبارزه کاری ندارم ، فقط می‏خواهم بگویمغربیان و آمریکاییان از حرکات مسلمین چنین برداشتی‏هایی دارند و هر کجا ، به هر کس بگویی من مسلمانم یا من ایرانیم آنرا من تروریسم هستم می‏شنود ، نه چیز دیگر.
نکته‏ی بعد شعبه‏هایی است که در ادیان مختلف شاهد هستیم که بهترین منطقه برای حملات بداندیشان و کژاندیشانی است که منافعشان در جنگ‏های مذهبی و قومی و تفرقه ملتها است. به جای آنکه ادیان ، مذاهب و فرقه‏ها نقاط اشتراک را جستجو کنند فقط به نقاط تفریق می‏اندیشند و برای برقراری عدالت! یکدیگر را ذبح کرده و تا در پیشگاه رب‏شان قربانی قابل قبولی ارایه دهند. باورها و تقلی اشتباه از دین آنچنان عادی گشته که دین برابر با کشته‏های بیشمار معنا می‏شود ، در و برای مذبح خداوند.
این را نمی‏دانیم اول انسانیت سپس دین و اعتقاد و باور ، اگر انسانیت را فراموش کنیم همان قابیلی خواهیم بود که برادر خویش را به دست خویش از پای درآورد و به خاکش افکند
(او را مجال توبه بود و ما را نه)
. آیا هابیل را توان ایستایی در برابر قابیل نبود؟
و گفت اگر بر من دست دراز کنی دست بر تو دراز نخواهم کرد.
در جهان کنونی حرکتی اشتباه برخوردی دو چندان در پی خواهد داشت زیرا مسحیت و یهودیت که به‏واقع یک دین‏ند. مسحیت همان یهودیت تعدیل شده‏ است ، در قالب آدمی که همانند نداشت. افسوس که دین‏ها چه زود تحریف می‏شوند و مردان خدا بر دارهایمان لانه دارند...
جنگی بپا است که هیچ خیری در آن نیست ، همه شر است زیرا کشتاری است انسانی آنهم نه از روی ایمان و جهاد بلکه از روی هوس و شهوت و احساس تصاحب قدرت و نشان دادن حاکمیت برحق‏مان‏! و سخن خویش بر کرسی نشاندن.
تاریخ را برندگان می‏نگارند در آن جهت که باید بنگارند. پائولو کولیو سخن زیبایی دارد: کِه می‏داند بربرها کِه بودند ، آیا آنان به‏واقع همان اقوام وحشی بودند که ما در کتاب‏ها می‏خوانیم‏شان؟. یا نه مورخان آن گونه تصویر کردند که حکام برایشان خوانده‏بودند.
آیا واقعاً ما همان تروریسم‏ها و بیماران روانی هستیم که تاریخ امروز از ما یاد می‏کند؟ یا دیگران آن موجودات آخرت فروخته‏ای هستند که امروز را انگونه دوست دارند قلم می‏زنند و بر دار دنیا اینگونه نقش می‏سازند؟
می‏دانم هر دو در اشتباه‏ند زیرا نه جهاد ما الهی است و نه دنیا تا ابد بر مدار خواست‏های آنان می‏چرخد. روزی دیگر باز ما حریم آنان بشکنیم و با طرحی در اختلافشان اندازیم و خود بدنبال حکومت زمین بر‏آییم به هر نامی که بتوانیم.
اما بیاییم دست انتقام در آستین فرو برده و شکیبایی پیشه و توشه راه سازیم بر چنین مصائب. و یقین‏مان بر آن که زمین را صاحبی است و آدمی را ، خود قصاص خون‏ها بستاند و کاخ‏هایشان را ویرانه سازد.


آسمان ::: جمعه 25/3/86::: ساعت 11:55 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

ساعت 14 ، بیستم خرداد نزدیک پارک ملت
در همون نزدیکی‏ها دو تا جوون شادِ سرمست غزلخوون ، قدم زنوون توی خیابوون دست تو دست هم می‏گفتنن و می‏خندیدیدن با هم ، فارغ از هر غصه و غم. اما بازم عمر شادی کوتاه بود و غم در کمین. سمندی آنها را می‏خواهد ، سوار ماشین کردنشون ، بی‏سوال.
رفیق همراهم در همون حالی که رانندگی می‏کرد به تعقیب ماشین پرداخت ، گفت چند حالت پیش می‏یاد : یا دختر یا پول یا بازداشت یا اگه بچه‏های باحالی باشن ولشون می‏کنن. هنوز هاج‏وواج بودم که ادامه داد: چیه؟ موقع سربازی من خودم از همین مامورا بودم ، دوستام زیاد ازین کارا زیاد کردن!!
پسر رو دیدیم که سر یه کوچه پیاده کردن. رفتیم نزدیک پسرک. جوون بیست و دو سه ساله‏ای بود. ترس رو می‏شد توی چهره‏ی رنگ پریدش دید ، نگاه مضطربانه‏ای به اطراف داشت که قابل وصف نیست. تزدیکش شدیم ، کمی عقب رفت. حالت خوبه؟ دستاش هنوز می‏لرزیدن ، با لکنتی خاص گفت نمی‏دوونم. شماره‏ای گرفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است!!
حواس ما به دختری بود آن طرف خیابوون. به خیالمون بهشون حال دادن و ... که صدای بلند پسر توجه‏مون رو جلب کرد. لعنتی خاموشه. زهی خیال باطل. دو زاری افتاد و شست از حکایتی دیگر خبر داد. سوار ماشین شدیم ، تو خیابون ، کوچه و پس‏کوچه‏های اطراف چرخ می‏زدیم تا شاید ردی پیدا کنیم.
کمی صمیمی شدیم ؛ دانشجوی سراسری بود ، طرف دخترعمش بود او هم دانشجوی همین دانشگاه. بجز عمه خانوم همه خبر داشتن.
یک ربی گذشت ، هنوز موبایل دخترک خاموش بود. با خودم گفتم پسره احمق ،‏چطور ، مگه ممکنه کسی دختر عمش رو با دو تا غریبه تو ماشین تنها بذاره؟ امان از ترس. طفلی فک می‏کرد اونم دو-سه کوچه بعد پیاده می‏کن.
می‏خواستیم به 110 زنگ بزنیم که موبایل پسرک زنگ زد ، صدای دخترکی به گوش رسید: بخیر گذشت...
آیا واقعاً بخیر گذشته بود؟


هنگامی که 70درصد از بسیجیان خواهر از طبقه‏ی پایین شهر باشند و آمده باشند تا عقده و کینه‏ی دیرین خویش را خالی سازند نتیجه‏ای بهتر را نمی‏توان انتظار داشت. زیرا با عملکردی اشتباه نام مقدسی دیگر را آلوده ساختیم.
آیا این همان مدینه‏ی فاضله‏ است ، سوغات و ارمغان ما به دنیای پر نیرنگ و فریب؟ غرب را همین‏گونه می‏خواهیم قبای عزت بپوشانیم؟ خود پوشیده و کهنه دلق خویش به دیگران بخشیم تا آنان نیز فیضی از نفس روح‏القدوس برند تا چشمانشان به نور حقایق روشن ، دلشان از کینه‏ها ، از بازی روزگار ، سیاهی و پلیدی شیطان پاک شود. آیا ادعای اسلام پاک محمدی از ما اهانتی به محمد و اسلام نیست؟ آیا چهره‏ی سیاه صورتک زده‏مان هویدا نیست؟


فکر نکنید که من جزیی از سفیدی محضم! نه من نیز چون شما صورتکی بر چهره نهاده‏ام (منظور از شما ؛ یک فرد نیست ، تفکر آشکار و پنهانی است که این‏روزها حکم می‏راند). حرف‏های قشنگم جز کلمات مرتب شده‏ای بیش نیست ، من هم جزیی پست و زبونم از همین گردونه‏ی گردون که چون نفس فرمان دهد آن کنم و چون فرمان دیگر دهد سر بر آن نهم. حال چون قدرتی ، مکنتی ، شهرتی ، آوازه‏ای مرا نیست ، گوشه‏ی عزلت بگزیده و نفی مکارم کرده و بر پلیدی‏ و پلشتی مردم طومارها می‏نگارم.



تیغ بر دست زنگی مست


آسمان ::: چهارشنبه 23/3/86::: ساعت 12:21 صبح
نگاری بر دل: نگاشته
   1   2      >