سفارش تبلیغ
مرکز داده تبیان
فروردین - دنیای امروز ما
   1   2      >

آنگاه که آرام در برم گیری
و دستان من در لا به لای گیسوان ابریشمیت طرحی موّاج پدیدار سازد
عالم همه ساکن گردد
و سکوت سالیانش شکسته در هم
ثانیه ها محو تماشا و زمان صاعقه‏ای بیش نباشد
باران تن‏های خشکیده‏مان را طراوتی دیگر بخشد
و خاموشی دنیا معنا یابد
دلیل یکی شدن آشکار شود
و ما در بازی روزگار بازیگرانی تازه خواهیم بود

آسمان ::: یکشنبه 23/1/88::: ساعت 4:21 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

همیشه فکر می کردم بودن مقدس است. یعنی آن ذره‏ای که قرار بود من شوم، باید ریاضت‏ها ‏کشد، رنج‏ها بیند، آب‏دیده و گداخته گردد...
بعدها گفتم چگونه بودن، چگونه زیستن، چگونه رفتن؛ بهتر است...
و بعدها و بعدها چندین و چند چرایی و چگونهْ دیگر بودن...
امشب چه سخت بود فهمِ درک فاجعه بودن.


از خانه‏ی دل تا منزل‏گه خواب ساعتی در راه، پیاده رفتم تا رسیدم. ولی افسوس و صد افسوس که هیچ نیافتم و هیچ نفهمیدم.


آسمان ::: جمعه 21/1/88::: ساعت 12:6 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

بدیدم در این آشفته شهر، دروغ‏پردازان را سیم و زر پرداختند و زبان راست‏گویان ز حلقوم بیرون کشیدند. بیاموختم که زبان در کام گیرم، سخن اشارت‏وار گویم و بر ناکسان دیده بربندم.


زبان در کام + چشم ها بسته


آسمان ::: یکشنبه 16/1/88::: ساعت 12:29 صبح
نگاری بر دل: نگاشته
چقدر می‏ترسم!!! نمی‏دونستم آغاز دهه‏ای دیگر از زندگی می‏تواند هدیه‏ای از جنس ترس و اضطراب و دلهره را تقدیمم کند. می دانم که  آغاز همیشه سخت است و در نهایت همان سختی هاست که معنای شیرینی را می فهمانند و تبدیل به یک کیک تولدت می شوند اما.... بهر حال نرسیدن به آرزوهایی که داشته‏ام باعث شده کمی سردم شود باید برم یک فنجان چای بنوشم و منتظر اذان ظهر شوم تا آغازی تازه و سبز داشته باشم.
سبز باشید........



تولد 30سالگی

آسمان ::: چهارشنبه 5/1/88::: ساعت 12:57 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

نوروزی دیگر از راه رسید تا همه‏ی کهنه‏گی‏ها را رنگ شکوفه‏ها بخشد...
اما فردا را چه؟! دیروز را؟! عید که می‏شود همه به یکدیگر لبخند می‏زنند و بر روی هم یادگاری می‏کارند...
طبیعت مگر یک شبه این همه تغییر کرده که ما می‏خواهیم به‏یک‏باره متحول شویم؟! مگر تنها آرزوهای زیبای‏مان باید برای همین لحظه شکل گیرد و همان لحظه اتفاق افتد؟!
درگیر همین سوال و جواب‏ها با خویش بودم که...
تحول و دگرگونی هم نمادهای ظاهری دارد و هم باطنی و یک روند لحظه‏ای یا خطی نمی‏تواند باشد (در اکثر مواقع). یعنی مراحل رشد و تکامل در همه‏ی پدیده‏ها مقدماتی دارد که باید آماده و مهیا گردد تا معراجی شکل گیرد.
شکوفه‏های بهاری که طبیعت را رنگ زیبایی می‏دهند، چگونه از درختی خوابیده سبز شدند؟!
بهار فصل رویش است و جوانی، لطافت و طراوت، نسیم سِحر و باران رحمت... چه زیباست که آدمی بهاری گردد، با مسیحا درآمیزد و سبز گردد. به سبزی دشت‏های ایران. چه می‏شود بیاییم چهار فصل سال شویم؟ همچون بهار و تابستان و پاییز و زمستان...
فصل بهار برای جوانی و سرزندگی، برای رسیدن به نقطه‏ی شکوفا شدن، سبز شدن، آزاد و رها شدن. هر چه از بهار می‏گذرد این جوان پخته‏تر و آن شکوفه رسیده‏تر می‏شود... به تابستان که می‏رسد او پر حرارت و گرم، پربار و سنگین می‏ماند. یک انسان کامل، در نهایت خویش، دیگران از او بهره می‏جویند و از کلام و حدیثش جان‏های خسته‏اشان را طراوتی می‏بخشند... میوه‏های تابستان ثمره‏ی شکوفه‏های بهاری است که هر چه آن شکوفه‏ها پرورده‏تر باشند عاقبتی چشیدنی‏تر دارند. انسان‏هایی هستند که از دور هم انسان را به خویش جذب می‏کنند، نیروی خارق‏العاده‏یی در اطراف آنان احساس می‏کنی. هر چقدر نزدیک‏تر می‏روی، آتشین‏تر می‏گردی. این همان گرمابخشی تابستان است... اگر بخواهی همیشه گرم باشی و پرمیوه، می‏شوی یک درخت پوسیده‏ی سوخته... باید تا آنگاه که بار داشتی، جان بچشانی و کم‏کم رنگ به رنگ شوی، کمی سردتر از بهار، کمی خیس‏تر... باران پاییزی، آتش تابستان را خاموش می‏کند. آتش که ممکن است خود آدمی را بسوزاند، آتشی که کم‏کم به آدمی تلقین می‏کند تو در اوجی، تو تمام و کمالی... این‏را که نمی‏گوید این یک دوره بود از چندین و چند دوری که باید بزنی! گم کردن حقیقت در اولین منزل‏گاه به مثل سال‏ها... آدمی باید جامه از تن به‏در کند و برهنه و خالی گردد، در سرمای پاییز چرا آخر؟! سخت است!!! جامه‏ی پادشاهی از تن انداختن و دلق درویشی به تن کردن. لباس‏های وصله پینه‏دارِ رنگ‏به‏رنگ.... اما کمی بیاییم از بالاتر بنگریم. وه، عجب شعبده‏ای، عجب بازی رنگی، چقدر زیبا و چقدر جان‏افزاست درخت پاییزی!!! خش‏خش برگ‏ها در زیر پای عابران. آن برگ‏های سبز و پر طراوت، اکنون خشک و زرد... این دیگر چه حکمتی است؟! شاید گفت‏شان این‏است که اگر حرکت نکنی، هر چقدر هم که سبز باشی اندیشه‏ات پلاسیده می‏گردد... هوا چقدر سرد شده، باران‏ها هم یخ زدند. اوووو نکند آن نم‏نمک سرد شدن هوا، آن افکندن لباس‏ها مقدمه‏ی آماده شدن تن برای تحمل این سردی و این یکرنگی‏ها بوده است. فصل زمستان، فصل خواب و سپیدی از راه می‏رسد. حال باید با تمام نداشته‏ها به کهف خویش رفت و تنهای تنها در کنار دیگران در خموشی و سکوتی یک‏پارچه اندیشید، خاک مرده‏تر می‏گردد و هوا سردتر و زمین یک‏رنگ‏تر... تا به امید و انتظار چرخشی دیگر، بهاری دیگر و آغازی دیگر ثانیه شماری کرد.


بهاران خجسته باد.


آسمان ::: شنبه 1/1/88::: ساعت 3:3 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

آری یکسال به سرعت برق گذشت و فقط هزار خاطره از آن باقی است. تلخ یا شیرین چه فرق می‏کند مهم زیبایی بود که همه دلنشین بودند...
روزی که این کلبه بنا شد روزی را می‏دیدم که چون تمامی کارهایم ناتمام رها شود اما...
می‏گویند سال که تمام شد بنشینید و جمع و تفریق کنید تا محصول عمل خویش ببینید، نتیجه را شما بگویید و من خاطره‏ی اول نوشتن


مهمان یکی از دوستان شدم، اما او به کوه شده بود... مهمانانی از تهران داشت ،همکلام شدیم و ماجرایش همان فراموشی روزمره -پست اول این خانه- است... صبح فردا ایمیلی برایم ارسال شده بود که محتوایش برگزیده شدن آن متن و قرار گرفتن در فهرست برگزیدگان پارسی بلاگ... این خود شد محرکی برای این کودک ماجراجو... تا در پایان هفته‏ی اول وبلاگ خود را در صفحه‏ی اول پارسی‏بلاگ دیدم، خیلی ذوق زدم، باور نمی‏کنید. به شدت به پارسی‏بلاگ علاقه‏مند شدم. اما به سرعت در برابر انتخاب‏ها و انتصاب‏های مدیران محتوایی موضع‏های تهاجمی گرفتم ،تا اینکه با علی -مدیر آدمکها- آشنا شدم و ....


از تمامی دوستان به علت غیبت‏هایم شرمنده‏ام، کاری جدید شروع کرده‏ام و دسترسی به نت ندارم


آسمان ::: شنبه 31/1/87::: ساعت 10:3 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

ای کاش فردا را فراموش می‏کردیم 
  و امروز زندگی را تجربه می‏کردیم
                    ای کاش می‏شد...
             عشق را نفس کشید
                      با گل‏ها رقصید
                    کودکی را فهمید
                     دستی را بویید
                        لبی را خواند
ای کاش بودم آن
            لب خندان بی آرایش
                        دستی آزاد
                    کودکی مست
          یا آن گل رقصان در باد
ای کاش...


آسمان ::: یکشنبه 18/1/87::: ساعت 12:21 عصر
نگاری بر دل: نگاشته
صدای کفش‏هایی تنها
 و رهگذری که می‏گذرد
عبوری از خویش تا خود
                           ....
        خسته نباشید
        صدای خش‏خش جارویِ مرد پیر
                          زمین را می‏ساید
            عابری دیگر
            صدای خنده‏ی چند جوان
                      کودکی دوان دوان
          می‏چرخد
  عبورهای درهم
  کلام‏های مبهم
  چراغ‏های روشن در شهر تاریک دلم
                           خنده‏ای تلخ باید
                           باز هم می‏گـذرد

آسمان ::: چهارشنبه 7/1/87::: ساعت 5:47 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

اینجا چه تاریک است
نمی‏خواهم ،نمی‏دانم...
ترک گفتم خاموشی و ظلمت را
چون صدایی مهربان مرا به خود خواند
و سینه‏ای با مهر بر دهانم نهاد
و دست عاشقانه‏ای بر تنم کشید
...
29بهار گذشت و اکنون می‏خوانم:
به سراغ من اگر می‏آیید
نرم و آهسته نیایید
که ترَکی ، نه
بشکند شیشه‏ی نازک تنهایی من
لبخندش نشان نو شدن شد و معنایی بر گذر سالیان بر من
هر سال که می‏گذشت معنای تولدی بود مرا ،و اکنون درک می‏کنم آن‏را
سال‏ها می‏آیند و می‏روند با خاطرات خوش و ناخوش ،اما سال گذشته یکی از بهترین آنها بود برایم...
آن هم گذشت پس من نیز لبخندی خواهم زد و می‏گذرم
اینجا چه تاریک است


جوانی به سر آمد و امروز آغاز دورانی است تازه. با پندی و نقدی مهمان حضورم باشید!
حضور چه آسان بود در آغاز ،ای کاش...
تبصره: استاد گفت هر هفت سال دوره‏ای است در زندگانی و تحولی،پس بکوش که آغازگری باشی نیک


آسمان ::: یکشنبه 4/1/87::: ساعت 5:50 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

گل


آسمان ::: پنج شنبه 1/1/87::: ساعت 11:47 عصر
نگاری بر دل: نگاشته
   1   2      >