آری یکسال به سرعت برق گذشت و فقط هزار خاطره از آن باقی است. تلخ یا شیرین چه فرق میکند مهم زیبایی بود که همه دلنشین بودند...
روزی که این کلبه بنا شد روزی را میدیدم که چون تمامی کارهایم ناتمام رها شود اما...
میگویند سال که تمام شد بنشینید و جمع و تفریق کنید تا محصول عمل خویش ببینید، نتیجه را شما بگویید و من خاطرهی اول نوشتن
مهمان یکی از دوستان شدم، اما او به کوه شده بود... مهمانانی از تهران داشت ،همکلام شدیم و ماجرایش همان فراموشی روزمره -پست اول این خانه- است... صبح فردا ایمیلی برایم ارسال شده بود که محتوایش برگزیده شدن آن متن و قرار گرفتن در فهرست برگزیدگان پارسی بلاگ... این خود شد محرکی برای این کودک ماجراجو... تا در پایان هفتهی اول وبلاگ خود را در صفحهی اول پارسیبلاگ دیدم، خیلی ذوق زدم، باور نمیکنید. به شدت به پارسیبلاگ علاقهمند شدم. اما به سرعت در برابر انتخابها و انتصابهای مدیران محتوایی موضعهای تهاجمی گرفتم ،تا اینکه با علی -مدیر آدمکها- آشنا شدم و ....
از تمامی دوستان به علت غیبتهایم شرمندهام، کاری جدید شروع کردهام و دسترسی به نت ندارم