سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
شهریور - دنیای امروز ما

خوشا بحال مسکینان در روح، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است. خوشا بحال ماتمیان -=عزاداران- زیرا ایشان تسلی خواهند یافت. خوشا به حال حلیمان، زیرا ایشان وارث زمین خواهند شد. خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت، زیرا ایشان سیر خواهند شد. خوشا بحال رحم کنندگان، زیرا بر ایشان رحم خواهد شد. خوشا به حال پاک دلان، زیرا ایشان خدا را خواهند دید. خوشا به حال صلح کنندگان، زیرا ایشان پسران خدا خوانده خواهند شد. خوشا به حال زخمت کشان عدالت، زیرا ملکوت آسمان از آن ایشان است. خوشحال باشید چون شما را فحش گویند و جفا رسانند، و به خاطر من هر سخن بدی بر شما کاذبانه گویند. خوش باشید و شادی عظیم نمایید، زیرا اجر شما در آسمان عظیم است زیرا که به همین‏طور بر انبیای قبل از شما جفا می‏رسانیدند.


عیسی بر فراز کوه آمد و بنشست و شاگردانش را آن‏گونه تعلیم داد
متی 5


این متن تاثیری خاص بر من گذاشت و ده‏ها سوال و جواب را برایم طرح کرد.
مسیح رحمت خدا بود بر زمین گناهکار و خونش قصاص جرم‏های کرده‏ی خلق خاکی... او با همه دیگر بود، کلامی دیگر و گویشی آمرزنده داشت. می خواهم آن مقدمه‏ی تحقیقی کوتاه بر <نگاه موسی تا محمد> باشد...
شما نیز بگویید ناگفته ها و نانوشته‏ها را تا چراغی روشن بیفروزید بر پیش روی‏هامان.


آسمان ::: شنبه 23/6/87::: ساعت 6:53 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

سیگاری به لب داشت و فضای سبز کوچک را متر می‏کرد... منتظر بود، سخت منتظر. در انتظار کسی که نمی‏شناختش... ماشین بوق زد، دو جوان با قیافه‏‏ای معمولی. سیگارش را انداخت و لخ‏لخ کنان نزدیک‏شان شد، بسته‏ای از جیبش درآورد و دستی داد و رفت، آن‏دو هم گاز ماشین را فشار دادند و دور شدند... دوباره سیگاری روشن کرد و...


معتاد


آسمان ::: شنبه 16/6/87::: ساعت 3:1 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

ای بینای بصیر و شنوای سمیع، مرا به‏یاد آر. آن بنده‏ی گنه‏کار، آن سرگشته‏ی کوچه‏های شهر، آن کودک گم‏کرده مادر، آن مرد تنها در بیابان... مرا به‏یاد آور
جز تو کسی را پناه و مامنی نیست اما افسوس که تو گم‏شدی در شهرهای شلوغ، خیابان‏های پر پیچ و خم، آغوش دختران زیبا، بازارهای رنگینِ پر زرق و برق... تو را از یاد بردیم در صبح‏های کاری و شب‏های خلوت کرده با شیرین سخنان مه‏روی. نشسته در کافه‏شاپ‏های مدرن و لوکس یا بزم‏های شبانه و مختلط...
اکنون تو را می‏خوانم، تنها تو را
پس در قلبم جلوه نما با رخساره‏ای چون خورشید
آتشِ شمعی نمایان است، شعله‏ورش گردان، بسوزان هر چه هست، بسوزانم
از نو بسازم-تو بساز مرا- تا من نیز بسازم خویش را از نو
به مهمانی تو آمده‏ام، از صبح تا شامگاه. کنون که یار تویی، جام تویی در برم گیر و مست‏ترم ساز، بی‏خود از خود گردان، فلک را بشکاف.
قطره‏ای نوشان تا قطعه‏ای جاودانه سازم.
                                               آمین


آسمان ::: چهارشنبه 13/6/87::: ساعت 12:27 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

از استاد:
هنوز 22بهمن نشده بود که چند بچه‏ی 10-12 ساله پاره سنگ‏هایی برداشته بودند و به سمت گلخانه‏ی شیشه‏ای باغ نادری شلیک می‏کردند. و شادمان و رقص کنان فریاد می‏زدند آزادی، آزادی...


گل شیشه ای


به نظر می‏رسد که آزادی مفهومی غیر از به فعل شدن آن کاری است که قصد انجامش داریم.
آزادی این واژه‏ی ناشناخته در فرهنگ شرقی، زیرساختی‏است که نمی‏توانیم با آن کنار بیاییم. به هر کس بگویی چیست؟! پاسخش: آنچه را دوست دارد انجام دهد می‏گوید همین آزادی است، فعلیتی که همه نمی‏توانند و او می‏تواند... برای یک موتور سوار crazy آزادی تک‏چرخ زدن است و برای یک دختر امروزی تیپ روز داشتن و آرایش و بی‏حجابی!!!!
نمادهای گم شده در این فرهنگ بسیار است. به عقیده‏ام چه خوب می‏شود اگر آزادی را با آزادگی می‏شناختیم و تصاویر صحیح و اساطیری برایش ترسیم می‏ساختیم نه آن نقش‏های ساختگی و پوشالی...
ای کاش دیگر سنگ‏ها به‏نام آزادی، گلخانه‏های شیشه‏ای را نشکنند.


آسمان ::: دوشنبه 4/6/87::: ساعت 11:45 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

این بار می‏خواهم از گذشته بگویم ؛ اعترافی که شاید گفتنی نبوده و نباید بیان می‏شد اما روزگار اینگونه ساز می‏زند!!! هیاهویی که پایان ندارد و آنرا عشق می‏نامیم...


پیش دانشگاهی که بودم خودم را عاشق دختری یافتم که جز با او درس نمی‏فهمیدم ... با هم بزرگ شده‏بودیم ، هم‏سن و سال بودیم ... همه هم می‏دانستند کم و بیش ... انتخاب دانشگاهش را خودم کردم مثل خودم ... هر دو آزاد ، الکترونیک ... من بجنورد او سبزوار ... از هم جدا شدیم ، کمتر هم را می‏دیدم تا اینکه شنیدم قرار است عروس شود و شد.


در دانشگاه سر به زیر بودم نمی‏دانم از نجانب یا ترس شنیدن نه ... با هیچ دختری ارتباط نداشتم تا یکسال و نیم مانده به پایان دوره‏ی مهندسی ... نامش مریم و چون گل مریم ناز و باصفا ، خوشبو و مهربان ... مرا برادر خویش می‏دانست و من او را خواهر نداشته‏ام ... دوستیم از هیچ کس پنهان نبود چون چیزی برای مخفی‏کردن وجود نداشت ... یک رابطه سالم و صمیمی ...
در همین میان با دو دختر فامیل -یکی از خانواده پدری و دیگری از خانواده مادری- ارتباط صمیمانه‏ای پیدا کردم -شاید دیگر از جنس مخالف ابایی نداشتم و نمی‏ترسیدم- ... خانواده پدری سریع مانعی شدند بر ارتباط من ... از هم جدا شدیم و ماه دیگر کارت دعوت عروسیش را برایم آوردند ...
اما رابطه‏ی من و مریم و فاطمه چندان حرارت یافته بود که احساس می‏کردم معنای زندگی آنهایند ... سخت وابسته‏ بودم اما نمی‏خواستم عاشق شوم ... با دختر گرگانی آشنا شدم ، هم زیبا بود و هم جذاب ، هم مدرن و مد روز. دانشجوی شهر ما بود ، رشته هنر ...
کارم ، زندگیم شده بود دیدن این سه ... سه روز بجنورد با گل مریم . سه روز مشهد با فاطمه و سیما ...
پر سیما هم زود باز شد ، چون خیلی کلاس می‏ذاشت و من حس منت‏کسی و حوصله ناز خریدن نداشتم ... باز همان دو یار قدیمی
داشتم دیوانه می‏شدم ؛ نه عاشق بودم و نه در هوس و شرارت ... همیشه با آنها بودم چون دوستانی از یک جنس و یک تیره ... هم‏خانه‏ای هایم دستم می‏انداختند و مسخره‏ام می‏کردند ولی اهمیتی نمی‏دادم ...
تا اینکه فاطمه ؛ دوست صمیمی مریم را دید ، قهر کرد و رفت ... ساعتی بعد با او تماس گرفتم و گفتم چه شده؟ گفت: فکر نمی‏کردم مریمی باشد ، فکر می‏کردم او یک خیال است ، یک داستان ، یک بازی ... گریه‏اش بند نمی‏آمد ....
اما چند روز بعد بی‏خیال همه شنیده‏ها شده به سراغم آمد ، زیرکانه و رندانه ؛ هر روز به من نزدیک‏تر شد ، آهسته آهسته ؛ نزدیکِ نزدیک ... آنقدر که حضور مریم را کمرنگ و کمرنگ‏تر سازد ... تا آنجا که برایش نوشتم:
من عاشقم
              عاشق تو
و او خنده‏ای کرد و خودش را به نفهمیدن زد ... آنچه از بچگی می‏خواست به دست آورده بود اما بهایی سنگین پرداخت ... خودش را ، شرم و حیای دخترانه‏اش را ...
داستان مریم را اینگونه پایان داد ، تمام کرد ...
یکسال و اندی دیگر گذشت ... تا آنکه مادر فاطمه گفت نه ... هر چه اصرار کردم و خواهش و التماس فایده نداشت ... هر چه او نیز تلاش کرد جواب همه نه بود ... همه چیز سیاه شد ، تیره و تار ... درها بسته شدند ، شیرینی و لذت عشق خاطره‏ای تلخ شد...
و من تنهای تنها ... سال‏هاست است که تنهایم ... و از عشق بیزار چون فقط تلخی آنرا بیاد دارم و شیرینی حضورش زهری است در جانم و آتشی است در کامم.


شاید همه‏ی اینها توهم خواب 17ساعته امروزم باشد ، شاید ... نمی‏دانم


آسمان ::: یکشنبه 15/7/86::: ساعت 11:7 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

شب هنگام است و سحر نزدیک ... وضو ساخته ، مرغان آسمان را آشفته می‏یابم ، چاه در خروش است و نغمه‏ی باد وهم است و اضطراب ... حادثه‏ای در کمین است ... خطری که به آغوش باز پذیرایش هستم ...
به سمت مسجد در حرکتم ، گویی گاله‏هایم همراهیم نمی‏کنند ؛ برهنه گشتم ... زمین از حرکت می‏ایستد و به گونه‏ای دیگر می‏چرخد ؛ به آسمان در می‏ایم ...
رهگذری را خواب در ربوده ، نزدیکش رفته بگویمش تو را رسالتی است پس چرا سخت در خواب فرو رفته‏ای برخیز نماز نزدیک است و امیرالمومنین چشم به راهت ... ماتش زده ، آشفته است و .... می‏خواهد سخنی بگویمش با او از چه گویم و چگونه ... نه سخنی توان گفت و نه کلامی ...
نزدیک مسجد ، سدی از جن و ملک به قطار اِستاده و نهیبم می‏زنند : یا بنی آدم ؛ هذا المقتلک ... جوابشان دهم : می‏دانم ... پس چرا داخل می‏شوی؟؟!! گویم شما نخواهید دانست.


آری لحظه انتخاب فرا رسید:
دنیای دون را برگزیدن چه آسان و شیرین است
و چه سخت است گذر کردن بی هیچ دانشی و علمی!!


اسطوره‏ای جاوید گشت بی هیچ تلاشی برای جاودانه گشتن ... نه اکسیر جوانی را جست و نه کیمیای عمر جاویدان را ... او هزاران سال است که می‏زید هر چند تنش با خاک تربتش یگانه گشته است ...


آسمان کوفه غرق خون گشت ، آسمان رنگ دیگر یافت ...
او از بی‏حیایی این خلق برافروخت یا از عظمت کلام فزت برب الکعبه ؟؟؟!!!
نمی‏دانم چگونه زاده شد ، چگونه زیست و چگونه در محراب تسلیم شد ، همین چراغ روشن راه در دور دست ما را بس.


شهادت مولای عشاق را به همه آدمیان تسلیت گویم


وبلاگ آدمک‏ها با عنوان شب قدر به روز شد


آسمان ::: یکشنبه 8/7/86::: ساعت 6:37 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است


سلام بر هر آنکس که بر کلبه‏ی محقرم مهمان گشت و نگشت
هر آمدی را رفتی است ، حکم بر این است.اما من نمی‏خواهم ترکتان کنم ، دیگر مجالی برای ماندن نیست...
آنگاه که قلب آدمی می‏شکند ، آرزوهایش پوچ می‏شود ، گفته‏هایش خام و شنیده‏هایش رنج ، دیگر تاب ماندن نمی‏ماند و حتی قلم شکسته را یارای همراهی نیست... گفتنی‏هایم را گفتم ، به پایان رسیده‏ام ، نقطه‏ای که گر کلامی گویم به بیراهه‏ها کشاندم و خویش را تباه سازم. چندی می‏آرامم تا دوباره زاده گردم ، برای همیشه نمی‏روم مگر آنکه به اجبار...
نه می‏شود از نادانسته‏ها سخن گفت و نه از دانستنی‏ها ، نمی‏خواهم قلب دوستان را برنجانم و شمشیر خشم بر نادوستان برکشم... برای گفتن نادانی خویش آمده بودم و شنیدن سخنی که مرا لحظه‏ای آرام سازد ، اینجا پناهگاهم بود ، سرپناهی ، آن نقطه‏ی مبهم که می‏نگاشتم بی‏آنکه حقیقتی باشم یا واقعیتی شکل گرفته... هیبتی گنگ عاری از هر جنس و رنگ و نقاب بودم در همهمه‏ی شهر...
این رفتن نه میل خود است بلکه اجباری است تحمیل شده از جبر روزگار ، و من نحیف‏تر از آن که توان ایستایی در برابرش داشته باشم پس تسلیم گشته و خرد شدنم را نظاره‏گر شدم...


ماهی می‏آسایم ، از آنان که آمدند و نیامدم عذرخواهم ، آنان به بزرگی خویش جسارتم را ببخشند
تا اول مهر ، نقدی بر نوشته‏هایم بنگارید ، اگر آنچه می‏جستم شما بیان داشتید باز می‏گردم


از آمــدنـم نبــود گــردون را ســـود     وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود    کین آمدن و رفتن از بهـر چـه بود


آسمان ::: چهارشنبه 7/6/86::: ساعت 11:49 عصر
نگاری بر دل: نگاشته