ای کاش می شد فریاد را به تصویر کشید... ای کاش و هزاران هزار ای کاش
ای کاشهایم تمامی ندارد، از درد درون که نتوان گفت، محرمی باید. از درد برون گفتن چه سود؟!
ای کاش میشد سال جدید را با گریهای آغاز کرد بر مرگ سالی که گذشت. سوگوارش میشدیم. بهانهای میجستم در هزار توی تاریخ. گلی یافتم وَه چه مست و چه معطر... محرم است، غزه کربلاست....
بر چه گریم؟ بر آدمیت. از چه نالم؟ از سکوت. با که گویم؟ خموش....
سخت است گفتنهایی که دیگران رویا میپندارند، سخت است فریادهایی که دیگران هجو میپندارند... سخت است از حسین گفتن، فرق است از حسینِ من تا حسینِ دوست تا حسینِ دشمن... سخت است از آرمانها سخن راندن. از نسیان آدمی کلامی بنوشتن...
سالی گذشت، در تقاطع روزگار، زمان معنایی تازه یافته، خموش بودن خود عین گناهِ کرده، تن غرقِ عرقِ شرم گشته، فریاد سلاح ما بر کمر بسته... ای هوشیار مردم دنیا سخت در عذابه، عاقبت آتش و درد و رنجه.
نمیدانم، نمیخواهم بدانم مرگِ برادر شیرینتر صلح با اوست؟! نمیخواهد بگویی جوابم، خود ناگفته، هزارن پاسخ سخت دارم بر آستینم... بیایید قدر یکدگر بدانیم که دیر یا زود لُخت و لَخت آویختهایم.
هنوز میخواهم بفریادم، اشک ریزم، مویه سازم... ای کاش میشد خندید و رقصید