سفارش تبلیغ
ساعت مچی smart
خرداد - دنیای امروز ما
   1   2      >

این روزها فضای وبلاگ گروهی آدمک‌ها کاملاً سیاسی شده، من نیز به جمع دوستان پیوسته و مطلبی تحت عنوان رییس جمهور آینده نوشتم.
http://ecom.parsiblog.com


آسمان ::: پنج شنبه 21/3/88::: ساعت 12:47 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

دل به هیچ خوش کرده و شادیم -- رقص کنان بر کوی و هر بامیم
ندانیم بازیِ نقش‏ها همه رنگی بُود -- در نهان از پی، همه یکسان بُود
بازیچه بازیِ بازیگردان پیر شدن -- شده سال‏ها پیشه‏ی ما مردمان
این هیاهو همه طبلی است تهی -- نیست هوشیار و بیدار گوشی
خموش خواهم شد چند ماهی -- که عیان گردد پختگی از خامی


آسمان ::: یکشنبه 17/3/88::: ساعت 3:40 عصر
نگاری بر دل: نگاشته
تکرار تاریخ
نمی دانم چرا بوعلی گفت تاریخ تکرار نمی‏شود... زمانه به من نشان داده که ما مردمان تکرار هستیم.
تاریخ تکراری است بر اساس اشتباهات ما و زود فراموشی ما انسان‏های گرفته شده از ریشه‏ی نسیان

آسمان ::: شنبه 16/3/88::: ساعت 2:2 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

...اما آنچه در کویر زیبا می روید ، خیال است ! این تنها درختی است که در کویر خوب زندگی می کند ، می بالد و گل می افشاند و گل های خیال ! گلهائی همچون قاصدک ، آبی و سبز و کبود و عسلی ...هریک به رنگ آفریدگارش ، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز به رنگ آنچه قاصدک به سویش پر می کشد و برویش می نشیند .خیال ، این تنها پرنده نامرئی که آزاد و رها همه جا در کویرجولان دارد ، سایه پروازش تنها سایه ای است که بر کویر می افتد و صدای سایش بالهایش تنها سخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان می دهد و آن را ساکت تر می نماید .آری ، این سکوت مرموز و هراس آمیز کویر است که در سایش بال های این پرنده شاعر ، سخن می گوید.
کویر انتهای زمین است ، پایان سرزمین حیات است . در کویر گوئی به مرز عالم دیگر نزدیکیم و از آنست که ماوراء الطبیعه را _ که همواره فلسفه از آن سخن می گوید و مذهب بدان می خواند _ در کویر به چشم می توان دید ، می توان احساس کرد و از آن است که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادیها آمده اند.
در کویر خدا حضور دارد!
این شهادت را یک نویسنده رومانی داده است که برای شناختن محمد(ص) و دیدن صحرائی که آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند آسمانش به گوش می رسد و حتی درختش ، غارش ، کوهش ، هر صخره سنگش و سنگ ریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می شود ، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرار آمیز آن استشمام کرده است .
در کویر بیرون از دیوار خانه، پشت حصار ده، دیگر هیچ نیست. صحرای بیکرانه عدم است، خوابگاه مرگ و جولانگاه هول. راه، تنها، به سوی آسمان باز است. آسمان! کشور سبز آرزوها، چشمه مواج و زلال نوازشها، امیدها و‌… انتظار! انتظار! … سرزمین آزادی، نجات، جایگاه بودن و زیستن، آغوش خوشبختی،‌ نزهتگه ارواح پاک، فرشتگان معصوم، میعادگاه انسانهای خوب، از آن پس که از این زندان خاکی و زندگی رنج و بند و شکنجه‌گاه و درد، با دستهای مهربان مرگ، نجات یابند!
آسمان کویر سراپرده ملکوت خداست و‌… بهشت! بهشت، سرزمینی که در آن کویر نیست، با نهرهای سرشار از آب زلالش، جوی‌های شیر و عسل و نان بی‌رنج و آزادی و رهائی مطلقش؛ بی‌دیوار، بی‌حصار، بی‌شکنجه، بی‌شلاق، بی‌خان، بی‌قزاق‌… بی‌کویر! همه جا آب، همه جا درخت، همه جا سایه! سایه طوبی که کران تا کران بر بهشت سایه گسترده است و آفتاب، این عقاب آتشین بال دوزخ، در دل انبوه شاخ و برگش آواره گشته است. آسمان کویر، بهشت، آنجا که «میتوان، آنچنان که باید، بود»، «آنچنان که شاید، زیست»، آنچه در کویر همواره افسانه‌ها از آن سخن میگویند، آنچه هرگز در زمین نمیتوان یافت. آری! در کویر،‌هیچکس این دو را ندیده است.


گزیده‏ای از نوشته کویر اثر استاد شهید دکتر علی شریعتی


آسمان ::: پنج شنبه 30/3/87::: ساعت 11:48 صبح
نگاری بر دل: نگاشته


آسمان ::: پنج شنبه 30/3/87::: ساعت 11:34 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

دیشب ساعت 10بود که بابا زنگ زد گفت دیرتر می‏آیم...
دم‏دم‏های صبح بود که آمد، خسته و پریشان احوال. به شوخی گفتم رفته‏بودی شیطونی! حالا تنها تنها! دیدم حال و حوصله ندارد، یه نگاه سرد بود جواب شیرین‏زبانیم.
پرسیدم چیزی شده؟ گفت فلانی -یکی از شاگرد‏های دوستش، جعفر- دیشب فوت کرد.
علتش؟ صبح رفته بود باغِ جعفر آنجا را کمی سر و سامان دهد. عصر که به خانه رفته بود حالت تهوع پیدا کرده و به بیمارستان نرسیده جان داده بود. به علت خرج‏های سنگین کفن و دفن ،شباشب در یکی از قبرستون‏های دِه‏شون دفنش می‏کنن تا داستان‏هایی چون پزشک قانونی و بهشت‏رضا و غیره باعث نشه غمِ نبود سرپرست خانه را چندین برابر کنه.
یک زن بیوه، 4بچه قد و نیم‏وقد، بی‏سرپرست، بی‏پناه، تنها توی این شهر بی‏پروا... عاقبت را عاقلان دیده و می‏دانند.


این نوع حوادث آنقدر طبیعی و روزمره شده که هیچ کس احساس مسئولیتی نمی‏کند. همیشه خود را توجیه می‏کنیم و...
مثلاً
دولت می‏گوید ما که حق‏ ملت را بی‏کم و کاست می‏دهیم و عمر دست اوست و بس.
جعفر می‏گوید من در حقش لطف کردم که یک روز هم بیکار نگذاشتمش تا لقمه‏ای در سفره‏اش بگذارد و  پیش خانواده‏اش سربلند باشد.
پدر من نیز می‏گوید دوستم هوای کارگرهایش را دارد، به آنها خوب می‏رسد و مزدشان را به وقت می‏دهد.
و من باید بگویم طفلکی برای آن‏که زیر خط فقر بود مجبور بود جمعه‏ها نیز کارگری کند.
اما هیچ کدام او را زنده نکرد فقط می‏دانم 10ساعت کار زیر آفتاب او را گرمازده و کارش تمام کرد و پرونده‏اش را بست.


آسمان ::: یکشنبه 26/3/87::: ساعت 9:23 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

زمانی است که زمانه بر وفق مراد نیست، ساز رفتن می‏زند و کوس ارجعی-ارجعی، کاروان آهنگ بر بندید محمل‏ها می‏نوازد باید توشه بر بست و رفت.
گرد گردون می‏چرخد، ثابت قدم و استوار تا لحظه‏ها راشکل دهد؛ گاه به سود ما گاه علیه ما. همین است سال‏ها و قرن‏هاست او بی‏هیچ دشمنی جسم‏مان را ستاده است و فردا نیز هم... زمانِ عزیمت عزیزی رسیده بود و مرا هیچ کلامی برای تسلای دل سوخته‏ی
مصطفی، جز همین که زندگی را پایانی نیست، از خاک برآمدن و به خاک شدن مگر پایان است؟! نه، مرگ آغازی است در پایان یک سفر آشنا و مبهم. و در انتها گشوده شدن پنجره‏ای به آن‏سوی دانسته‏ها در برابر ما بی‏خبرانِ حیران.
این راه را نهایت صورت کجا توان بست - کز صد هزار منزل بیش است در بدایت
شاید به نظر آنکه نامش به نکویی نبرند استحقاق بیشتری دارد برای مرده نامیدن و آنکس که هزاران سال پیش چشم بسته اما هنوز نامش بر زبان‏هاست زنده نامیدنش زیباتر است. روحش شاد و نامش جاودان باد.


ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان
در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان
این بانگها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس
هر لحظه ای نفس و نفس سر می کشد بر لا مکان
زین شعله های سر نگون زین پرده های نیلگون
خلقی عجب آمد برون تا غیبها گردد عیان
ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو
ای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان
زین چرخ دولابی تورا آمد گران خوابی تورا
فریاد از این خواب سبک زنهار از این خواب گران
تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی
آنکه کشیدت اینچنین ؛آنسو کشاند کش کشان
این ریشخند و رخنه چه یعنی منم سالار ده
تاکی جهان گردن بنه ورنی کشندت چون کمان
تخم دغل می کاشتی افسوسها می داشتی
حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان
با کس ندارم جنگ من وز کس ندارم ننگ من
بر کس نگیرم تنگ من زیرا خوشم چون گلستان
پس خشم من زان سر بود از عالم دیگر بود
این سو جهان زان سو جهان بنشسته من بر آستان
برآستان آن کس بود کو ناطق و اخرس بود
این رمز گفتی بس بود دیگر مگو درکش زبان


آسمان ::: چهارشنبه 22/3/87::: ساعت 10:49 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

دولت نهم دولتی است لحظه‏ای. آنها بزرگترین تصمیمات را در چند دقیقه می‏گیرند. رییس دولت چون سوپر کامپیوتری تمامی محاسبات پیچده‏ی اقتصادی را در چند صدم ثانیه انجام می‏دهد، احتمالا منابع اطلاعاتی ایشون با مشکلات جدی مواجه‏اند که جواب نتایج بسیار ضعیف است!
سال پیش شاهد پرداخت وام‏های زودبازده بسیاری بودیم -این امر باعث رشد چشمگیر فروش و رونق بازار شد- اما در انتهای سال شاهد بسته شدن تمامی وام‏ها بودیم. -مدتی بعد هم اعلام شد 46% پروژه‏ها وجود خارجی نداشتند.-
ذکر این مطلب که ما تبدیل به آدم‏های دنیاطلب و جاه‏طلبی شده‏ایم و سال گذشته خود عاملی بر این همه تورم-خصوصا زمین- شده‏ایم خود کتابی است و حدیث دیگر...
نقد ملت یا دولت هر دو یکی است -از دیدگاه من- چون فصلی جدا نیستند هر دو یک گونه می‏اندیشند و هر یک به دنبال بهره‏ی خود از کار دیگری است...
اما نکته‏یی که به‏نظر می‏رسد فشاری کمرشکن بر این جامعه وارد می‏سازد قطع اعتبارت بانکی در سطوح پایین جامعه است. بازارهای خاموش و قیمت‏های کاذب-خصوصا در ارزاق عمومی- آن در در اوج درآمدهای نفتی همه‏گان را وادار به اندیشیدن کند، هر چند کوتاه. درآمد کشور نسبت به 6سال گذشته 3برابر شده است و نکته جالب این‏که تورم 400% رشد داشته است. اعلام نشدن خط فقر -که یکی از وظایف دولت است- عمق فاجعه را نشان می‏دهد.
هر یک از عملکردهای اقتصادی دولت را که بررسی کارشناسانه کنیم می‏توان هزار نقطه تاریک و خاموش در آنها بیابیم و نظام مالی-اقتصادی‏اش را نقدی جدی و اساسی کرد...
پول‏دار شدن عده‏ای که حتی در رویاهایشان تصور داشتن یک اتومبیل را نداشتند و اکنون منزل‏شان نمایشگاه اتول‏های لوکس و مدرن روز است. -اگر داستان‏های این قشر را بیان کنم از خنده به گریه می‏گرایید و سپس برای این دیار مقدس تاسف می‏خورید.-
پیدا شدن حس سرخوردگی شایسته‏گان ایران و جابه‏جایی مهره‏های شایسته با سربازانی گمنام. فساد اداری روز افزون. فشار سرمایه‏داری بر کارآفرینان و طراحان و اندیشمندان. فاصله طبقاتی ،فرهنگی و اجتماعی و.....
اینجا بن بست آخر است
اگر در ضرب‏العجلی کوتاه مدت دولت و مجلس قیمت زمین را نصف کنند و اجاره بهای ملک‏های مسکونی و تجاری را به‏همان منوال 50% کاهش دهند جای امیدواری است و کشور در آستانه یک جهش اقتصادی-سیاسی-اجتماعی قرار می‏گیرد والا به نظر می‏رسد امیدی برای آبادانی کشور نباشد و ما حرمت خویش را حفظ کنیم بهتر است.


نکته بسیار مهم دیگری که به‏نظرم می‏رسد افزایش نامعقولانه پذیرش دانجشویان کارشناسی ارشد و دکتراست. -دانشجویان عزم خود را جزم کنید که همین امسال تنها فرصت شما برای ورود به این مقاطع است چون سال دیگر پذیرش یعنی گرفتن اعتبار 20میلیونی از یک بانک دولتی آن‏هم بدون ضامن و پارتی!- -زیر بار نرفتن اکثر دانشگاه‏ها به علت کمبود استاد می‏تواند مصداقی بر آن باشد- -این تصمیم در پی آن گرفته شد که دانشجویان ما چرا باید برای ادامه تحصیل به کشورهای دیگر سفر کنند و میلیون‏ها دلار از ارز کشور را در آنجا هدر دهند.-
فکر کنم کلمه‏ای به‏نام «زیرساخت» در این جامعه مفهوم و معنا ندارد.


هر کدام از سر فصل‏های ارایه شده به‏نظرم جای ساعت‏ها تامل و بحث کارشناسی دارد، این تنها درد دلی دوستانه بود در این دنیای مجازی.. شاد و سربلند باشید
در انتها از شدت کلام اول متن عذرخواهی می‏کنم و آن‏را تنها به عنوان نقدی نظری و شخصی بدانید نه اهانت و توهینی به هیات دولت، بلکه مزاحی بود سیاسی از سر جوانی.


آسمان ::: سه شنبه 14/3/87::: ساعت 1:44 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

در اروپا 2درصد افزایش تورم جنجال آفرین شد(اعتصاب و اعتراض) در ایران 40تا400درصد افزایش تورم هیچ.
آیا ما مردمانی متمدن و مدرنیم در برابر تن‏پرورانی که تکه‏نانی از سفره‏های رنگین‏شان خوراک مورچه‏گان شده است؟! این همه هیاهو برای چه؟! مگر انقلابی در شهرتان خواب آسوده‏تان را آشفته کرده است؟! آخر برای چه ، مگر این شهر پلیس ضد شورش ندارد که این گوسفندنماهای گرگ خصال را به آغل‏های‏شان برد؟! این همه امنیت و دموکراسی معنایی جز آنارشی دارد؟
آخ که نمی‏شود فریاد را به تصویر کشید، اگر هم می‏شد قلمی یافت نمی‏شد....
با دوستان تحلیل کوچکی از این سرزمین، این کهن دیار، این آزاد سرزمین با مردمانی چون سرو داشتیم -هزار افسوس ،گویی افسانه بود-. عزیزی از هند بازگشته بود که به رسم ادب و صحبت قدیم به بازدیدش رفتیم، سخن از رفاه اجتماعی شد و ترک این مادرِ عزیزتر از جان. آخر به کدام مهرش بمانم؟!!! به کدام امید!!!!
کشوری که معکوس جهان روز ،دنیای کنونی می‏چرخد چه عاقبتی دارد! جز واژگونی جوابی ندارم...
خود قاضی باشید. این تنها نقطه‏ای است از هزاران هزار خط درهم تنیده
قیمت زمین در ایران قیمت کیمیاست در حالی که در فرامرزها ارزش به کار است نه به مِلک
قیمت مایحتاج عمومی در ایران برای خواص فقط معنا دارد و عوام به نانی کفایت دارند-آن هم به دلیل سوبسیت حکومتی-
در هند گوشت کیلیویی 1600تومان است -دقت کنید در هند (کشوری درجه ...) نه در یک کشور مدرن- ،میوه گویی رایگان است. دوستم می‏گفت آنجا نان را به عنوان دسر می‏خورند!!!!
قیمت بنزین در ایران را با هرکجای دنیا دوست دارید بسنجید و قیمت اتومبیل را!!!
در هند ماتیز صفر زیر 3میلیون تومن است.
در اینجا مفهمومی به‏نام خدمات به شرکت‏های خدمات بهداشتی ختم می‏شود.
در اینجا کار و علم و دانش تنها واژه‏ای است برای بهره‏بردن نظام سرمایه‏داری.
در اینجا کپی رایت نه تنها جرم نیست بلکه هنر و خدمت به جامعه است و آنها جز دزدی معنای دیگری ندارد.
اگر باز هم بگویم هیچ بر علم شما نفزایم پس سخن کوتاه کنم والسلام


آسمان ::: دوشنبه 13/3/87::: ساعت 2:24 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

هستیدختری کنار پنجره‏ی رو به خیابان نشسته و نگاهش را به دورترین نقطه‏ی قابل تصور دوخته بود. باد هم گه‏گاه شیطنت می کرد ، دستانش را در لای تار موی‏های لخت دخترک انداخته و لب از لبش بر نمی‏داشت ؛ آنچنان لبانش را با لب دخترک یگانه ساخته بود که گویی تمامی هستی‏ش همین مهربانِ قصه‏ی ماست. اما دختر از آن عشق بی خبر و سرگرم بازی با آرزوهای کودکانه خویش است ، غافل از هر شیدایی و ریا ، فارغ از هر دوز و کلک ؛ دختر به رفتن می اندیشد و هستی بر نجات او می کوشد و آنگاه من آشفته‏تر از همیشه برای او می‏گویم از او می‏گویم:
در عطش یک بوسه سوزان و در انتظار یک نگاه حیران و در آروزی یک کلام بیدار ، شب در اضطراب آمدنش و بودنش و روز را در دلواپسی شب آشفته‏تر می یابم. ای هستی من ، مهربانم صدایت را دوست دارم و خنده‏های مستانه‏ات ، گریه‏های سوزناکت را می ستایم.
نگاهت نور امید است و چشمانت شیرینی عسل را دو صد چندان ساخته و موهایت ابریشمی است نوید بخش پروانه‏ای زیبا.
اما مرا نه قدرت اعجازی است با عصای موسی و نه توان عیسی بر شفای مردگان و نه بلاغت محمد را به میراث برده‏ام ، تنها قلب عاشقِ طپنده ای است مرا آنهم در سینه‏ی تن محبوس ؛ پس بازا ، که نفس‏های گرم تو طپیدنش را معنا و بودنش را مفهوم زندگی بخشد.
ای همه هستی و مستی مدامم ، روزی خواهم تو را دید پس می‏مانم و می‏گویمت و می‏خوانمت در هر لحظه و در هر کجا. ای بودنم را معنا و تو ای شور و اشتیاق هستنم را بس ، صبح ها به تو می‏اندیشم و شب‏ها در انتظارت تا سپیده‏دم بیدار ؛ ساز شکسته‏ام را نوا می‏دهم. چشم را تاب دیدنت نیست و زبان را قدرت بیانت. بی من مرو ، بمان ای تنگ شراب آسمانیم تا زمان را معنا و مکان را مفهوم بخشی...
دخترک را قلبی است زخم خورده اما زیباتر از خورشید و شفاف تر از آسمان ، صد افسوس که نمی‏داند نمی خواهد بداند... اکنون می خواهد بماند ، باید بماند.


آسمان ::: پنج شنبه 31/3/86::: ساعت 12:46 صبح
نگاری بر دل: نگاشته
   1   2      >