سفارش تبلیغ
کوچکترین هندزفری بلوتوث
تیر - دنیای امروز ما
   1   2   3      >

سایه‏ی حق چو افتد روی کسی   ----   پر گشاید رود سوی دیگری
نمی‏دانم پدر بخوانمت یا باید برادر گویمت، دوست می‏خوانمت که هیچ کم نمی‏گذاشتی در رفقاقت.
                                                                       قویدل باشید.


نفر بعدی چه کسی است؟! شاید من، شاید....


آسمان ::: شنبه 27/4/88::: ساعت 5:40 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

صبح که از ترس نوشتم قرار نبود این‏گونه شود.... بقول علی رشوند عزیز: نیازمودن‏ها همواره ترس‏آور است و ناشناخته‏ها ترس‏آورتر... و ترسناک‏ترین پدیده مرگ، چون پنهان‏ترین زاویه‏ی زیستن است؛ پرده‏ای بنام بودن و نبودن.
صبح عزیزیانی از میان‏مان رفتند و من همچنان در ابهام ندانستن که آن مرکب مرگ چگونه دشت قزوین را سرخ رنگ کرد!
محسن عزیز همیشه دوست داشتم و تو مرا. امیر عزیز پدر و مادرت را دوست داشتم، تو نیز می‏دانستی. قطرات اشک کلمات را مات کرده و من بی‏اختیار بر این کلید‏های پریشان خود را افشا می‏کنم؛ سخت و چه سخت... ای کاش می‏دانستم تا از این ترس رخنه کرده در وجودم بکاهم؛ ای کاش می‏توانستم در این گرمای تابستان سرمای تنم را تعادل بخشم...
و چه سخت است رفتن مردی که یک‏سال می‏خواستی به دیدنش روی اما شرم و خجلت مانع از آن می‏شد، ای کاش می‏رفتم. وای خدای من


چگونه دلت آمد مرا مدیون تنها بگذاری و ترکم کنی، چطور توانستی به سامان رسیدنم را نبینی و بروی... هنوز رفتنت را باور ندارم.


آسمان ::: چهارشنبه 24/4/88::: ساعت 8:54 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

هنگامی که در پی مطلبی برای بیان می‏گشتم، ده‏ها مطلب ناخوادآگاه بر من هجوم می‏بردند اما امان از ترس!!!


براستی ترس چیست؟ ترس یک کنش درونی است که محیط خارج را آشفته می‏سازد یا یک عامل بیرونی که سیستم عصبی بدن را مورد شکنجه قرار می‏دهد...
هر چه که می‏خواهد باشد، همین قدر فهمیدم که قوی‏تر و شجاع‏تر از منِ ترسوست؛ مانع از تفکر کردن و نوشتن و بیان عقیده‏ها می‏گردد. زبان را قفل و قلم را می‏شکند، دیوارها را زندان و هدف را تیره می‏سازد. آنقدر عمیق است که چاهی می‏گردد و آنقدر وسیع که بیابان را می‏فهمی، حس می‏کنی و درک. معنای تنها شدن و غریب بودن در چاهی عمیق در بیابانی وسیع... آنقدر هست که فریاد را خفه می‏کنی، آرزوهایت را می‏کشی و سپس روح خویش را و در انتها خسته و نومید خود را در بستر مرگ ملامت می‏کنی...


آسمان ::: چهارشنبه 24/4/88::: ساعت 12:30 صبح
نگاری بر دل: نگاشته
مشاهده تنگدستى و بى‏عدالتى و بى‏فرهنگى در همه عمر بختک رؤیاهائى بوده است که در بیدارى بر من مى‏گذرد. جز این هیچ ندارم بگویم. باقى چیزها همه فرعیات است و در حاشیه قرار مى‏گیرد. شاید انسان سرانجام بتواند روزى دنیائى شایسته نام خود بسازد. هنوز فرصت از دست نرفته است. به عمر ما وصلت نمى‏دهد. مسلم است. ولى ما به امید زنده‏ایم. روزى که انسان دریابد گرفتار وحشت بى پایه‏ئى است که نخستین ثمره‏اش اطاعت محض است روز مبارکى است که ما هم در جشن طلوعش حضور خواهیم داشت.
       این حرف‏ها تازه نیست. حرف‏هاى چهل سال پیش است. آن سال‏ها گمان مى‏کردم دارم به نوعى جبر اعتقاد پیدا مى‏کنم. امروز مى‏بینم آن فقط جبر نبود، دردمندىِ حاصل از دست بستگى بود. یک جور احساس تلخ و دردناکِ‏راه پیش و پس نداشتن. گرفتارى اسطوره‏ئى ابراهیم: یا با نمرودیان بت پرستیدن، یا آتش قهرشان را تاب آوردن. و آتش همیشه گلستان نمى‏شود. صداى شیخنا از جاى گرم درمى‏آمد که فرمود: «چو من بینم که نابینا و چاه است / اگر خاموش بنشینم گناه است». - کاش قضایا به همین سادگى بود! تو نابینا نمى‏بینى: همسایه‏ات شاه مى‏پرستد، استالین مى‏پرستد، بت مى‏پرستد، گاو مى‏پرستد و از تو که به عقیده او موجودى هستى از لحاظ سیاسى خائن و از لحاظ ایمانى گناهکار، متنفر است. نمى‏گویم وجدان بشرى تو به‏ات حکم مى‏کند او را از نادرستى تصوراتش آگاه کنى. نه، شعار دادن مشکل نیست. اما وقتى کودکان او کودکان تو را بیازارند و زنش همسر تو را روسبى خطاب کند و پسرش با تیر کمان شیشه‏هاى خانه‏ات را بشکند تو چه باید بکنى؟ شکستن بتِ‏مورد پرستشِ‏تعصب‏آمیزِبت‏پرستى که قداره برهنه‏ئى هم در دست دارد در یک کلمه «خودکشى» است. اما تو، نه مى‏توانى جلو شاه و بت یا حیوانى که او مى‏پرستد به خاک بیفتى، نه مى‏توانى (نمى‏گویم سفاهت، بل‏که) مزاحمت‏هاى او را تحمل کنى. این یک تراژدى است دقیقاً در مفهوم قدیمى یونانیش: هم تو که آزار مى‏بینى بى گناهى هم آن فریب خورده‏ئى که تو را مى‏آزارد بى تقصیر است. دردمندى انسان و بیمارى جامعه از این‏جا است که با بى گناهى و منزه بودن نمى‏توان از محکومیت‏هاى کافکائى در امان بود. و بدبختانه راه گریزى هم وجود ندارد. چه دشنامى شرم‏آورتر از این به انسان، به این سر بلندِ تحقیر شده، به این لطفعلى‏خانِ، نمادینِ سرتاسر تاریخ خود؟ -  . آخرین فرد خاندان زند که دلیرانه در برابر آغا محمدخان قجر ایستاد و پس از جنگ‏ها و دلیرى‏هاى افسانه‏وار بر اثر خیانت همراهانش زخمى و تحویل اردوى خواجه قجر شد. وى پیش از آن که بمیرد مورد انواع واقسام تحقیرهاى غیر بشرى قرار گرفت که گفتنى نیست.
 و تازه هنگامى که مى‏بینى انسان تسلیم این وهن عظیم مى‏شود که گوساله‏وار براى دفاع از ادامه بردگیش به طیب خاطر به مسلخ برود، همه دلهره‏ها و نفرت‏ها و نومیدى‏ها یک بار دیگر از نو آغاز مى‏شود. دلهره نفرتبار نومیدانه‏ئى که این بار حجمش بیشتر و وهنش سنگین‏تر و تحملش خرد کننده‏تر است. نمونه تاریخیش «جوانان هیتلرى»، که در خانه خود براى دار و دسته موسوم به اس. اس. و پلیس سیاسى آدمخورهاى نازى جاسوسى پدر و مادرشان را مى‏کردند و حرف‏هاى آن‏ها را گزارش مى‏دادند. نمونه تاریخى دیگرش کامسومول‏هاى رژیم استالین. این‏ها میلیون‏ها تن خودى و بیگانه را زیر پاى بت‏هاى خود قربانى کردند. و هنوز این همه فقط پوسته قضیه است نه خود آن، نه همه آن. این همه فقط طرحى از دور باطل این درد تحمیلى است. انسانى که در خود نمى‏نگرد همه تبارش را و سراسرتاریخش رابدنام مى‏کند.
       با وجود این از بازى با کلمات به جائى نمى‏رسیم. ما در اجتماع زندگى مى‏کنیم، پس چه بخواهیم و چه نخواهیم زیر سلطه جامعه‏ایم. بخصوص در جامعه‏ئى که حرفى جز حرف خود را برنتابد. یعنى اگر مى‏خندد تو هم مى‏توانى عضلات گونه‏هایت را به سوى گوش‏هایت بکشى اما اگر خواستى گریه کنى باید بچپى ته پستوى خانه در را به رویت ببندى و صدایت را هم بخورى تا همسایه که همچراغت نیست هاى‏هایت را نشنود. یعنى مجبورى و گرفتار جبر. اگر دلت خواست اسمش را دردمندى ناشى از دست و پا بستگى بگذارى بگذار. ولى دردت با اسم‏گذارى درمان نمى‏شود. قطره آبى هستى در رودخانه‏ئى. یعنى ملکولى در میان ده‏ها میلیون ملکول دیگر. رودخانه مى‏بردت، به چپ و راست مى‏پیچاندت و در بریدگى‏ها آبشارت مى‏کند. درست است که انسان امروز وامدار انسان دیروز است و انسان فردا وامدار انسان امروز، درست است که الگوى زندگى آدم‏هاى فردا را ما مى‏سازیم و امروز. منکر این اعتقاد خود هم نمى‏شوم که انسان - اگر نه هر روز صبح که از خواب بیدار مى‏شود، و اگر نه هر سال که زمین پیمودن مدارش را از سر مى‏گیرد، و اگر نه هر ده سال و بیست سالى یکبار - دست‏کم هر نسل باید یک بار ذهنش را خانه‏تکانى کند اما اگر فردائى‏ها الگو بردارى‏شان از روى نسل امروز است حداقل باید این الگو بردارى را آگاهانه انجام بدهند نه کورکورانه. ولى این روند آن‏قدر کند است که من گاه تعجب مى‏کنم چه‏طور از عصر حجر به امروز رسیده‏ایم. در جوامعى مثل جامعه ما فرزندان هر نسل رونوشت برابر اصل پدران‏شان هستند و تا قضیه به این صورت است هرگز به هیچ‏جا نخواهیم رسید. الاغ‏مان را به دوچرخه و دوچرخه را به موتور و موتور را به رانه بنزین‏سوز و سفر با هواپیما را جانشین سفر زمینى مى‏کنیم و برآنیم که با زمانه همسفریم. در حالى که خودمان را فریب داده‏ایم. تقلید دیگران همراه و همچراغ دیگران شدن نیست. ما همسایه دیگرانیم نه همچراغ آن‏ها. آن خانم آلمانى مى‏گوید عادت کرده‏ایم صدائى را در خود بشنویم که مى‏پرسد: «این لحظه به من چه هدیه خواهد داد؟» - چرا عادت نمى‏کنیم از خود بپرسیم که: «مابه این لحظه چه هدیه مى‏دهیم.» - در مورد ما قضیه به کلى تفاوت مى‏کند. ما حتا به این کنجکاوى هم که هدیه این لحظه به ما چیست عادت نکرده‏ایم. دیگران چیزهائى به ما هدیه مى‏دهند و ما ناچاریم آن هدیه‏ها را بپذیریم و مورد استفاده قرار بدهیم. غم‏مان نیست اگر در عمرمان چیزى به جهان عرضه نکرده‏ایم. حتا اگر نوابغى داشته‏ایم نبوغ آن‏ها را هم دیگران براى‏مان کشف کرده‏اند و تازه ما به جاى شرمندگى از بى حاصلى خودمان فقط پز خوارزمى‏ها و خیام‏ها را تحویل خود آن‏ها داده‏ایم که غالباً اصلاً نمى‏دانیم که بوده‏اند یا چه گفته‏اند یا چه کرده‏اند. وقتى هم که مثلاً مردم گنجه به افتخار نظامى گنجه‏ئى جشنى مى‏گیرند تازه ما عوض تشکر دو قورت و نیم هم طلبکار مى‏شویم که شاعر عزیز ما را در کمال وقاحت مال خودشان کرده‏اند. ما دربند تعالى نیستیم، تعالى موقعى میسر مى‏شود که هرکس بتواند حرفش را بزند. ما باید تازه «شنیدن» بیاموزیم. مدعى هستیم که «هنر نزد ایرانیان است و بس / نداریم شیر ژیان رابه کس» (یعنى شیر ژیان را در برابر هنر خودمان داخل آدم نمى‏دانیم!). پس هنر در نظرما غرندگى و درندگى و قلدرى است. دندان‏هایش را خرد مى‏کنیم که بخواهد جز در مورد آنچه ما میل داریم بشنویم چیزى از دهنش درآید. ما مثل رستم دستان‏مان که فرزندش را به دست خودش مى‏کشد قاتل آینده‏ایم، چون همه چیز پنهان و آشکار به ما مى‏گوید «خفه!» - چون حتا خودمان به خودمان مى‏گوئیم «جلو بزرگترها فضولى موقوف!». - چون بزرگترها یعنى گذشتگان، یعنى پدرها و پدربزرگ‏ها که خودِ آن‏ها هم در همین فضاى مشابه نبیره‏ها و نتیجه‏ها و ندیده‏هاشان پیر شده‏اند و مرده‏اند. ما میراث‏خوار کسانى هستیم که مرده به دنیا آمده بوده‏اند. حتا اگر از کشتن کسانى که حرف نوى به میان آورده‏اند پشیمان شده‏ایم و به آنان «شهید اول» و «شهید ثانى» و «شهید ثالث» لقب داده‏ایم، این هم به دستور پدران‏مان بوده که فرمانى را اجرا کرده‏اند، وگرنه ما که‏ایم که به خودمان جرأت بدهیم برداریم‏ همین‏جور سرخود کسانى را که اجداد گرامى‏مان به قتل رسانده‏اند شهید بخوانیم؟
منبع: سایت رسمی احمد شاملو
)

آسمان ::: سه شنبه 9/4/88::: ساعت 4:11 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

در اسطوره‏ها آمده بود: صلیب شیطان را از آدمی دور می‏کند و سحر خون‏آشامان را آشکار و باطل می‏سازد. ولی مرا نبود باور آن...
اما امروز به چشم خویش دیدم که فریاد الله‏اکبر چگونه سوزاند خون‏خورانِ نشئه را و چهره‏ی کریه‏شان را آشکار ساخت.
به امید فردایی آزاد و آباد؛ در صلح و صفا


کلام روز: پذیرش عقاید مخالف و شنیدن سخن و کلام آنان شما را رشد می‏دهد و به تکامل آدمی نزدیک‏تر می‏سازد. لیکن شکست حرمت‏ها از شما می‏کاهد و با نیستی پیوندتان می‏دهد.


آسمان ::: یکشنبه 31/3/88::: ساعت 4:6 عصر
نگاری بر دل: نگاشته
همه می‌گویند می‌دانید میر حسین در زمان جنگ‌ چه‌ها کرده؟ من خودم یکی از آنها. اما امروز داستان دیگری است!!!
آری ممکن است عملکردهای او کاملا اشتباه بوده یا اشتباه به نظر آید! اما امروز داستان آزادی ایران، عزت انسانی، و حرمت شرف ایرانی بودن است. میر حسین امروز تبدیل به نماد و رهبر دموکراسی ایران شده است، او امروز فرزند دیگری است، انقلابی، مبارز، هشیار و آگاه به همه‌ی ترفندهای مستبدان زمانه.
ما نیز باید هشیار و آگاه، حیله‌های مزدوران را شناخته و در تله‌های نفاق و تفرقه و غیره آنها گرفتار نگردیم. امروز همه ایرانیان یک هدف دارند گرفتن رای سوخته شدن‌شان، میر حسین بهانه‌ای است برای ما. هدف ما بسیار والاتر است این آغاز راهی است که با خاتمی شروع کردیم نه پایان و ایده‌آل ما. ما بهترین هستیم و خواستار و خواهان بهترین‌ها. بیدار شو، همراه شو اینجا میهن همه‌ی ماست و فردا از آن همه‌ی ما

آسمان ::: پنج شنبه 28/3/88::: ساعت 9:10 عصر
نگاری بر دل: نگاشته
یادم از روزهایی می‌آید که برادری به ناحق خون برادر خویش ریخت.... و ما هنوز شرمنده‌ از گناه فرزند آدم نوحه الله اکبر سر می‌دهیم که ناگاه برادری دیگر با دشنه‌ای پهلومان را شکافت. این گناه را آب مقدس نیز پاک نمی‌کند و خونش جاودانه دامن‌گیرمان خواهد بود، نسل اندر نسل...
اسطوره‌ی قابیل بارها و بارها تکرار شده و می‌شود و باز نیز هم، اما عمقش هر بار خجلت‌آورتر و باورش سخت‌تر می‌شود. می‌دانم  از این خون‌ها جوانه‌ی عشق می‌روید و آنگاه که درختی شد شکوفه‌های سفیدش پیام‌آور رهایی می‌گردد هر چند باد خشمگین بیاندازدش، بخشکاند ما میوه خواهیم داد و کام خستگان را طراوتی دوباره خواهیم بخشید.
آه که چقدر سرد است این شب‌های تابستان، هنوز کور سویی از امید بر بقچه‌مان مانده، پهنش کرده‌ایم بر نقطه نقطه‌ی دیاری که خورشید را از یاد برده است؛ و  آنان که خاموشند و سنگی شده خانه‌هاشان. اگر این نونهال خشکیده شود، جوانه‌ای دیگر نمی‌رود از باغچه‌ی همسایه و ما تنهاتر از همیشه بهر تکه نانی کپک زده جان یکدیگر می‌ستانیم.
هنوز یادم هست آنگاه که از روحش در من دمید گفت برخیز و برو اما یادت باشد دل به هیچ چیز و هیچ کس نبند چون اکنون که تنها می‌فرستمت فردا صبح زود باز می‌گردانمت تنهاتر. خنده‌ی کردم اما باور نداشتم تنها بودن و شدنم را در خیل آدمیانی چون خودم.... و اما امروز تنهاتر از لحظه‌ی قبل عجولم برای بازگشت زیرا شرم دارم بگویم برادرم خواهرم را درید چون گرگی گرسنه و نشئه‌ی خون، شرم دارم.

آسمان ::: دوشنبه 25/3/88::: ساعت 10:58 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

سال‏روز ولادت فاطمه دخت پیامبر، همسر علی، مادر حسن، حسین و زینب بر تمامی مسلمین مبارک‏باد.
بر تمامی مادران و دختران این سرزمین تهنیت باد.


چه هماهنگ و هم‏آوا شده‏ایم با فاطمه، آن‏روز که میراث پدریش را به ناحق ستاندند و بیت‏المال خواندندش... امروز نیز رای ما را سوزاندند و رسالت امامت خوانند. به حیلتی و نقشه‏ای کثیف، حرمتِ انسانیت‏مان را پاس نداشتند و آتش خشم و کینه بر روی‏مان گشودند.


آسمان ::: یکشنبه 24/3/88::: ساعت 2:18 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

مادر حیاط باغی دوست دارد و پدر حیات باقی


آسمان ::: سه شنبه 25/4/87::: ساعت 3:48 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

یادشان گرامی و راهشان روشن باد.
شب هنگام وقت خواب است تا همه چیز سکون یابد. می‏گویند شیاطین سیاهِ سیاه‏پوش پرسه می‏زنند در شهر خوب فرشته‏ها تا خورش جسمی یابند از جانِ مه‏روئی خفته و ناز... داستان عجیبی است اما حقیقتش را تاریخ ضبط کرده و نمایش داد. داستانی که هر چندگاه تکرار می‏شود.
خسته از بازی کارگردان‏های بی‏هنر شهر، آرزده و دل شکسته اما به امید پرواز به آشیانه بازآمده بودیم. خواب بودیم که ناگاه زمین لرزید، آسمان غرید، همه جا به‏هم ریخت، همه چیز واژگون شد. باور کردنش سخت بود اما شیاطین سیاه پوش در میان ما بودند، با ما نه، علیه ما آماده بودند. تیغ و چماق و زنجیر به‏دست و ما مردانی نیمه برهنه در بستر تنهایی و آرامش... ما را کلامی بود که آنها معنایش نمی‏دانستند و آنها را ضرباتی سخت دندان شکن! در پاسخ. ما را سخنِ آدمی بود و آنها فقط زبان عرعر می‏فهمیدند.
خون پاک ریخته‏مان بر خاک نشئه خون‏خوارانِ انسان‏نما را دو صد چندان می‏کرد و بر شجاعت تو خالی‏شان می‏افزود و خنده‏های کفتارگونه‏شان جواب فریادهای آزادگی شد.
براستی اگر ما را نیز سلاحی بود، به آن دست می‏بردیم تا از حریم مقدس‏مان دفاع کنیم؟ فکر کنم ما حرمت آدمیت را چون هابیل حفظ خواهیم داشت تا دست‏ و جان‏مان آلوده و آغشته به خونِ برادر قابیل نداشته‏باشیم تا بر لطف و رحمت پروردگار امیدوار پاینده مانیم.


پی‏نوشت: امروز ایرانسل به حرمت شهدای 18تیر تمامی خطوطش را قطع کرد و اژراتور اول نیز سرویس پیامکش را... خودتان محاسبه کنید مخابرات ایران به خاطر ما از چه مبلغی گذشت!!!!


آسمان ::: چهارشنبه 19/4/87::: ساعت 12:35 صبح
نگاری بر دل: نگاشته
   1   2   3      >