سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
آبان - دنیای امروز ما
   1   2      >

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی . پسرک ، در حالی ‌که پاهای برهنه ‌اش را روی برف جابه‌جا می ‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده ‌رو کمتر آزارش بدهد ، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد . در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هایش را از خدا طلب می‌کرد ، انگاری با چشم‌هایش آرزو می‌کرد.خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت ، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه چند دقیقه بعد، در حالی‌ که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد و صدا زد: آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم ، کفش‌ها را به ‌او داد . پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟ آن خانم پاسخ داد:نه پسرم ، من تنها یکی از بندگان خدا هستم ! پسرک گفت : بله ، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


چه آسان می‏شود خدایی شد، ولی هزار افسوس که ما از غافلانیم


آسمان ::: سه شنبه 28/8/87::: ساعت 5:8 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

سلام به همه‏ی دوستان عزیز
استادی می‏گفت برای چشیدن معنای آرامش باید آن‏را از میان رنج‏ها و سختی‏ها به‏دست آورد و چشید... تنها راه مقابله با سختی‏ها عبور از میان آن‏هاست نه فرار و دور زدن آن.


پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ،رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می‏دویدند ،رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثررا انتخاب کرد. اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ،و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه چپ دریاچه ،خانه کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد. اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ،و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ،هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ،جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جایزه بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.
بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ،بی مشکل ،بی کار سخت یافت می شود ،چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ،آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."


آسمان ::: جمعه 24/8/87::: ساعت 1:49 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

سالهاست به بهانه حمایت از صنعت خودروسازی نظام حاکم از ورود اتومبیل‏های روز جلوگیری کرده یا با گذاشتن تعرفه‏های گمرگی مانعی فولادین در این میان بوده ‏است.
یک سوال: تا کی ملت باید چنین حاتم‏بخشی‏هایی داشته باشد؟ تا کی باید بهایی چند برابر بپردازد و از ماشینی بی‏هیچ استانداردی استفاده کند؟! تا کی دولت باید سوبسیت چند میلیاردی برای بنزین بپردازد تا شرکت‏هایی چون ایران خودرو و سایپا درآمدهای هنگفت بدست آورند؟!
درآمدی که مردم و دولت مجبور به پرداخت آن بوده‏اند! و حال بیش از دودهه از برقراری آرامش نسبی در ایران ، تنها و تنها یه نمونه را می‏توان نام برد که مثلاً صنعت خودرو سازی را مستقل از جهان کفر و استکبار کرده است ... آیا در دنیای پرشتاب امروز که متولیان این صنعت دست از تولید انبوه برداشته‏اند ، شایسته است پرداخت چنین هزینه‏های میلیارد دلاری! حال که خودروهای مدرن ، زیر ده‏هزار دلار به بازار عرضه می‏شوند به‏جاست ما از صنعتی پوچ حمایت کنیم؟!
به نظر شما رقابت نمی‏تواند نیروی محرکه‏ای برای این قبیل شرکت‏ها باشد؟!
نمونه دیگر صنعت مخابرات ، همراه اول ... تلفن‏های همراه حدود یک‏دهه است که به‏صورت فراگیر در دسترس عموم می‏باشد ... روزهای اول را به‏یاد آورید ، گوشی‏ها و خط‏های چند میلیون‏تومنی!!! از راه اندازی و بهره‏برداری اپراتور دوم (ایرانسل) مدت زمان زیادی نمی‏گذرد -با تمام سنگ‏افکنی‏های مخابرات- ... خودتان مقایسه کنید از تنوع خدمات گرفته تا قیمت؟!!!
تا کی باید خود را بسته نگه داریم و فقط شرکت‏های خود را تبدیل به غول‏های توخالی سازیم که توان رقابت با هیچ شرکت بین‏اللملی را نداشته باشند!؟ آیا وقت آن نرسیده که مسیر حمایت خود را عوض کنیم؟ دوستان جدید بیابیم؟ دشمنان و بدخواهانمان را بازنگری کنیم؟ زبان نقادان را نبریده و لبِ گویندگان را ندوزیم؟ کمی گوش فرا دهیم و دل دریایی کنیم؟!
شاید چرخشی که هند را منجی بود ، در ما به تکامل برسد و بالغ شود؟ صنعت انفورماتیک نگاه دولت را می‏طلبد ... پرورش گل ، دامداری مکانیزه ، کشاورزی علمی دست گرم دولت را می‏طلبد!!!
اما امان از خواب بزرگان ، چه آسوده و آرام در خوابند ... گویی ما نیستیم ، مهم نیستیم


آسمان ::: سه شنبه 29/8/86::: ساعت 11:53 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

عزیزی گفت این عکس‏ها چیست؟ حالت خوبه؟! در چه هوایی؟! گفتمش نمی‏دانم!!! -خُب نمی‏دانم! جرم که نکرده‏ام....-


عکس زیر شاید:
فرشته‏ای بوده از دختران خدا ؛ عاشق بر پسری زمینی یا مَلکی که می‏جوید آدمیت را با هزار سال عبادت. هر چه بوده و باشد اکنون در هیات انسانی در حال هبوط است شاید حوایِ آدم بوده و ما نمی‏شناسیمش! از خاطرمان جسته و نمی‏جوییمش! این مادر از یاد رفته. نمی‏دانم....
بر بالهای آسمانی خویش چشم بسته و رهایشان ساخته با دستانی از نوع بشر و از جنس خاک ، از پرواز دست شسته تا بر ارض قدم زند ، با دو پای کوتاه و سرعتی کم .... چرا!!!!!؟ نمی‏دانم


آیا ما نیز قدر داشته‏هایی چنین با ارزش را می‏دانیم!


آسمان ::: یکشنبه 27/8/86::: ساعت 11:22 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

وبلاگی جهت دانلود
فایل‏های صوتی ، تصویری ، عکس ، مقاله و نرم‏افزارهای روز همراه با کرک. 


آسمان ::: پنج شنبه 24/8/86::: ساعت 3:23 صبح
نگاری بر دل: نگاشته

آمیزش اضداد ، پالوده‏ی ابیات ، آشکارِ پنهان



آمیخته‏ی عشق است و جوش
یا عطشِ جفتِ در آغوش
ساخته‏ی خاک است و آبِ زلال
یا گوشت و خون و آبِ جسد‏ها


نفس است و در دستانِ خواست‏ها
یا روح است و در ملکوت خدا


آسمان ::: شنبه 19/8/86::: ساعت 3:55 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

چه بی کلام می ریزند
بر روی شانه های زمین
                     برگ ها


و من چه بی صدا جان می دهم به خاک 
                   آسوده می گذرد رهگذری
چه آسان می‏افتد برگی از شاخی در زیرِ پایِ رهگذری ساده


مرگ پاییز


آسمان ::: جمعه 18/8/86::: ساعت 11:7 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

و من چه راحت
                    آغوش گشودم برای تو
                          و پرهای پروازم راآغوش
در خیالی شیرین
     عاشقانه در برم گرفتی
و من چه آسان تسلیم تو خواهم شد
                در آغوشت آرامیدم ، صدایم بزن
                  بنامی که می‏دانی
                                و می‏شناسی
و من آرام‏تر از همیشه
            در خوابی شیرین خواهم رفت
     یا شیرینی به خواب من خواهد آمد
           در هیاهوی مستی خویش
    به دنبال گمشده‏ای آشنا گشتن
                      و آشنایی گمشده
در همهمه‏ی مردان بی‏باک
                  و زنان دریده
 آوازی و نوایی
                مرا می‏خواند
بگذار گوش جان سپارم به آوای دوست


آسمان ::: سه شنبه 15/8/86::: ساعت 10:49 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

نمی‏دانمش و درنمی‏یابمش... آخر تو را چگونه بخوانم!!!
حضورت در همه جا سایه می‏افکند گویی خواستار چرخش دهری و نشانی از جبر روزگار ... بر بلندای آسمان یا بر قعر دریا ؛ هر آنچه هست و هر آنکه هست چشیده زخم شمیشیر تو را ، آخر باوفا چگونه باید کرد تحمل این درد را!؟
ای مرگ!
ای حقیقت آشکارِ فراموش شده ، در کنار ما ایستاده‏ای اما چشمانمان ، گوشهایمان از دیدن و شنیدنت عاجز... تو را باور داریم اما نه برای خویش
انسانها و جانوران و گیاهان جان می‏یابند و جان می‏سپارند ، می‏ایند و می‏روند ، نقشی برداشته و می‏بازند...
چه خوب در این حضور بس کوتاه زیبا ببازیم... عاشقانه ، عارفانه


وبلاگ آدمکها منتخب شد ، چیزی که بس بعید می‏نمود ، حضور شما باعث جان یافتن قلم دوستان می‏شود.


آسمان ::: یکشنبه 13/8/86::: ساعت 1:46 عصر
نگاری بر دل: نگاشته

شاید این پست را توجیه نوشته‏ی هوس باشد ، اما خود دوست دارم بگویم بازخوانیِ هوس... گاه یک نگاشته دارای بُعدی پنهان است که در پشت هزاران پرده معنایی دیگر می‏جوید. برای بازکردن آن کلمات کلیدی را از نو معنا می‏کنم و بعد نگاهی اجمالی بر متن.
جمعه --> روز استراحت و تامل ؛ همه جا تعطیل --> سکوت و آرامش.
میانه راه --> مواجهه با درکی جدید.
دخترک 14 ساله --> نماد زیبایی ، گذر کرده از کودکی ، تکمیل کننده‏ی جسم و روح پسرکی طالب
آراسته--> جلب نظر کردن ... آنکس که چشم می‏گشاید تا حقیقت را دریابد ، در واقع با او رو در رو می‏شود تا دریابدش.
شتابان و آهسته رفتن --> آنگاه که مقصد مشخص است می‏شود شتاب گرفت و سرعت ، اما برای مقصدی نامعلوم باید آهسته رفت و هوشیار بود.
حاج یونس --> اشاره به کسی که چند گامی فراتر را می‏بیند.
ذهن هوسباز --> ذهنی که از دانستن می‏گریزد.
آینه --> آشکار دیده شدن ، نمایانگر زشتی‏ها و زیبایی‏ها ، نمایشگر واقعیت واقع.
حال من و کشمکش دو جسم نیمه عریان --> من نماد ناظر است ، بیننده‏ی نیمی از حقیقت و واقعیت. کسی که می‏تواند درکی از محیط داشته باشد و آنرا بخواند.
خسته به کناری خزیده --> درک نادانسته‏ای که بر آدمی مسلط شده و او باید آنرا بخواند و بداند که به تمامیت آنرا نخوانده ، آدمی را خسته می‏سازد. در دانستنی آمیخته در ندانسته‏ها.
آرام گریست --> بر خود می‏گریم زیرا از درک ندانسته‏ای کوچک عاجزم و بیانش نیز.


جمعه است و هنگام آن که خلوتی سازم ، در گوشه‏ای یا کنجی. اما برای درک معنای اندیشه باید ذهن را آبستن دانشی تازه سازم ، باید نیمه‏ی پنهان و خاموشم را روشن سازم. روانی مردانه که در جدال با سنت‏های گذشته دست به دامان روح مادری و زنانه خویش گشته ... ساعتی آرام گیرم تا روانی دیگر در کالبدم نقش بندد ، در ظرفم در‏آید ، باز ذهن هوسباز مانعی و سدی می‏گردد تا پیوند را بر هم زند و نقش را درهم آویزد...
جدالی سخت ، واقع شده‏ای آشکار یا پنهان شده‏ای سیال؟!
حال می‏شود هم کلیت‏ها را خواند و هم جزییات را دید -شاید معنای انسان کامل همین باشد- -شاید انسان را آدمی نام دهیم آنگاه با جفت دیگر خویش یگانه می‏گردد- و امان از آیینه که هر آنچه هست می‏نمایاند ، گاه آن چیزهایی که درست می‏انگاریم را خطوطی نامفهوم نشان دهد تا بر اصلاحش بر‏آییم.
حال خسته به از درکی تازه بر خود می‏گریم که چون قطره‏ای در ظرفِ کوچکم می‏ریزد لبریز گشته و تاب خوانشی دیگر ندارد. خواندنی را از گفتنش قاصر وز نوشتنش عاجز


آسمان ::: سه شنبه 8/8/86::: ساعت 1:1 صبح
نگاری بر دل: نگاشته
   1   2      >